تبليغاتX
farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت

رفیقی دارم صاحب دل که ادبیات می خواند و خط می نویسد؛

« نکو نام و صاحب دل و حق پرست

خط عارضش خوش تر از خط دست »

این نوشته پیشکش دوست خوشنویس و خوش مشربم،امین حق پرست

بسمه تعالی

شبی با پرزیدنت احمدی نژاد

یادداشت روزانه

صبح روز چهارشنبه 28 فروردین 1387

داشتم ظرف ها را گربه شور می کردم که صدای فلوت آمد. آمدم گوشی موبایل را برداشتم.

صدایی گفت «جناب سلمانی؟»

«بله، خودم هستم»

صدايش تهِ صداي رييس دفترها بود. احوال پرسیِ مثلاً «پسرخاله شدیم»ی کرد و خواست با دکتر احمد جلالی صحبت کنم.

تا دیدم خانه از هر چه همسر و مادر و خواهر خالی است. با یک حرکت آکروباتیک کفِ روی دست هایم را با رویه ی صندلی پاک کردم. آقای دکتر بود با آن صدای گرم وبمش....

ظهر زنگ زدم به حاج آقای حسینی. سابقاً مسئول عقیدتی سیاسی کل سپاه بود. و حالا بازنشسته. بعد هم کاندیدای جبهه ی متحد اصول گرایان. برای نمایندگی مجلس در شاهرود. شکرخدا رای نیاورده بود و من کلی نقشه داشتم برای استفاده از سوادش در جهت اهداف پلید به سوی فردا.

حاج آقا گفت که عصر دارد می آید قم. تندی قرار مدارها را گذاشتیم.

دم دم های غروب رفتم سر قرار.حرف هایی زدیم در مورد به سوی فردا، که اِل بکنیم و بِل بکنیم. نماز را هم در معیّت حاج آقا، وريدي تزريق كردم(بخوانيد زديم توي رگ، يا زديم وسط كمرمان يا...). بعد از نماز گفت:« آقای احمدی نژاد جلسه ای با روحانیون دارد، من هم دعوت هستم. اگر وقت داری شما هم با من بیا»

از حرم بیرون زدیم. رفتیم به طرف فیضیه. درِ خیلی بزرگِ فیضیه. ازدحام روحانیون و دربان هایی از سپاه. همان جور که روح از بدن خارج می شود، ما هم به مدرسه داخل شدیم. در را بستند یعنی این که ظرفیت تمام.

از همان آغاز ورود دیدم که جماعت طلاب و روحانیت عریضه می نویسند. لابد با این مضمون که"گر ندهی دادِ من ای شهریار....بر تو رود روزشمار این شمار".

در حیاط فیضیه تا سالن اجتماعات، حصارهای امنیتی می دیدم. جماعتِ فضلا و روحانیون هم در چشم می زدند. ذاشتم کم کم بی خیالِ شهریار می شدم( همان شهردار، یا همان رییس جمهور)

در ذهنم، شروع کردم به مقایسه ی عبور از آن حصار ها، با هر چه کار سخت بود در دنیا. یک هو دیدم در معیت حاج آقا هستم و در آن سوی حصار.یک الحمدلله علمایی در دل گفتم شبیهِ الحمدلله آن کاسب بغدادی که دید بازار بغداد در آتش می سوزد و حجره اش به سلامت است. ورِ خبیثِ ذهنم شروع کرد به هِه هِه خندیدن به آن ور حصاری ها. تا آن موقع منِ نادان خیال می کردم که فقط فکر و فضیلت به کار آید. در حالی که فکر و فضیلت اصلا هم به کار نمی آمد. چند تا مجتهد آن طرفِ حصار بودند؟ خدا می دانست.

کسی مرا نمی گشت. کارت شناسایی و دعوت نامه هم نمی خواست. تا پاسداری قصد نزدیک شدن به حضرت ما را می کرد، پخته پاسداری که معلوم بود مافوق سایرین است با ایما، اشاره و یا فریاد به او می رساند که ایشان همراه حاج آقا هستند. شاید هم بعد لبش را می گزید و حالی اش می کرد که کار جیزّی کرده. مامورک خاطی هم از ما عذر خواهی می کرد. ما هم به رسم بزرگان چاره ای جز گذشت از بندگان خطاکار نمی دیدیم.

داخل سالن اجتماعات شدیم. جایگاه ویژه، برای آدم های ویژه.(شایسته توجه است معادل ویژه در کلام عرب کلمه ی "خاص" است. به دیگر بیان، آدم های ویژه یعنی همان خواص در فرهنگ لغت سیاسی خودمان)

عجب حالی می داد خواص بودن. جماعت عوام از آن طرف تر ما را نگاه می کردند. شاید هم ما را فحش می دادند. بین ما و عوام(سایر روحانیون)که در سالن اجتماعات حضور داشتند، دو ردیف داربست کشیده شده بود، به عنوان حائل( راستش روحانی جماعت کلّهم خواص هستند. پس این معادله جور در نمی آید! اگر آن ها خواص هستند نباید بهشان گفت عوام. اما اگر آن ها خواص باشند پس ما که هستیم. نمی شود که ما این ور داربست، آن ها آن ور داربست، آن وقت هر دوی ما به یک اندازه خواص باشیم. اگر این جور می بود باید داربست را بر می داشتند. اما حالا که بر نداشته اند. پس باید به آن ها گفت خواص و به ما گفت خواص تر. این هم راه حلی از نوعِ فرهنگستانِ ادبیاتِ سیاسی)

آن دو داربستی که مابین جماعتِ خواص و جماعت خواص تر کشیده شده بود خندقی را ساخته بود پر از ماموران امنیتی. اگر درجنگ احزاب این خندق را ساخته بودند عمراً، عمروبن عبدود می توانست از آن عبور کند.

تا رییس جمهور بیاید روحانی جوانی که خوش چهره بود و خوش صحبت. مجری گری می کرد. چون سخن می دانست، سخن می راند. به این نیت که وقت را بمیراند و رییس جمهور را از راه برساند.

ورِ غرغروی ذهنم(خدا پدر زویا پیرزاد را بیامرزاد که یک همچین چیزی یادمان داد) گفت: پسرجان همه دارند عریضه می نویسند. ورِ سیب زمینی ذهنم(معادل بی تفاوت. بی غیرت هم معنا شده است) گفت من که حاجتی ندارم. تازه اگر هم داشته باشم"حاجت آن به که برِ قبله ی حاجات بریم"( البته گمانم این را از ور متوکل ذهن یاد گرفته بود)

ور غرغرو گفت: اگر برای خودت نمی خواهی؛ لااقل برای خرِ ملّا دعا بگیر، حالاکه دعانویس مفت گیر آورده ای.

ور بی تفاوت گفت: ای خوش خیال( من بودم می گفتم ای سفیه)، تو خیال کرده ای سرنوشت این نامه ها که این بندگان خدا می نویسند چه می شود، دفتر پاسخ به نامه ها، نامه را ارجاع می دهد به استاندار، استاندار به فرماندار، فرماندار به رییس اداره، رییس اداره به مسئول فلان قسمت، مسئول فلان قسمت هم می نویسد: لطفاً طبق ضوابط انجام شود. به بیان دیگر لطفاً هیچ کاری انجام نشود. خلاصه این که" مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت لَه النِدامَه"

باز اگر سیستم(سامانه)کارش را درست انجام می داد ما حرفی نداشتیم. می گفتیم برود دست فرماندار و...اما اصل داستان این است که معضل، خودِ آن ها هستند. اگر این زیر دست ها کارشان را درست انجام می دادند که این مردمان بی پناه مجبور نمی شدند به عریضه نویسی.

ورِ امیدوار دستی به ریش نداشته اش کشید، چشم تنگ کرد ولبخندی زورکی زد، یعنی این كه؛ حالا شما بزرگواری کنید و اجازه بدهید...

ور بی تفاوت گفت: جهنم. شما که حرفِ آدم حالی تان نیست. بروید نامه بنویسید. خیال کرده اید احمدی نژاد با لباس مبدل، مثل شاه عباس یا سلطان محمود راه می افتد از این اداره به آن اداره به دنبال حل مشکل شما...

ورِ بابابزرگِ ذهنم که کلّی عاقل و بالغ و فهمیده بود، قلم به دست گرفت و روی یک تکه کاغذ نوشت:

جناب آقای رییس جمهور لطفاً اگر می خواهید این نامه را به فلان مسئول ارجاع دهید. لطفاً همین الان بیندازیدش در سطل آشغال(یاد کاراگاه گجت افتادم که نامه های ماموریتی اش را می انداخت درسطل آشغال و بعد بُ- مب)

اما مشکل من؛ این جانب....

از عریضه نویسی بگذریم. ابتدا درجوار حاج آقا نشسته بودم ولی کم کم از ایشان دورتر و دورتر شدم. به مرور بزرگان می آمدند و با حاج آقا احوال پرسی می کردند، بعد در کنارش جایی برای خودشان دست و پا می کردند. تعداد بزرگان زیاد و زیادتر می شد. بین من و حاج آقا فاصله ای افتاد که نگو.

خبرنگاری موبور، سرخ چهره، در مایه های دیوید بکهام و بسیار بلندقد مدام این ور و آن ور می پرید. ظاهرا خارجی بود و من مانده بودم که با آن قد بلند چه طور جست می زند ومی رود آن طرف خندق. کاری به شاکی شدن ماموران امنیتی بین خندق نداشت. حواسش به عکس هایی بود که از روحانیون خواص می گرفت. گاهی هم می آمد این ور خندق تا از فضلای خواص تر عکس بیندازد. سمت راست من آقای حسینی بوشهری نشسته بود. رییس حوزه علمیه قم. عبایی روشن به تن داشت. مثل همیشه لبخند به لب.

یادم آمد از تابستان گذشته که آقای حسینی بوشهری آمده بود شاهرود تا در جلسه ی روحانیون و ائمه جمعه استان سمنان سخنرانی کند. اتفاقاً من هم از سخن ران ها بودم. چند دقیقه قبل از این که نوبت سخن رانی من برسد، معاون مدیر کل سازمان تبلیغات آمد و درِ گوشم گفت: آقای حسینی بوشهری خواسته است اگر امکان داشته باشد(گمانم منظورش این بود که حتماً حتماً) نوبت سخنرانی اش را بیندازیم جلو. نمی خواهد آخرین نفر باشد. از من پرسید: آیا اشکالی ندارد نوبت شما را بدهیم به ایشان؟

کدام آدم عاقلی است که نوبتش را ندهد به رئیسش؟

آقای حسینی بوشهری سخنرانی کرد. و بعد باز هم سخنرانی کرد. آن قدر سخنرانی کرد که نوبت من سوخت. بعد آقای معاون مدیرکل دوباره آمد و دوباره رفت دمِ در گوشم.

«آقای سلمانی؛ واقعاً شرمنده ام، موقع نماز است، وقت هم تمام شده.»

کدام آدم عاقلی است که به معاون مدیر کل نگوید خواهش می کنم، اختیار دارید.

از خاطره ی شاهرود بگذریم. برویم سراغ فیضیه.

رییس جمهور وارد شد. ساده،صمیمی،ریز نقش و خندان.

"صلِّ علی محمد، یاور رهبر آمد"

طلبه ای جوان از میان خواص فریاد زد: هاشمی، هاشمی، حمایتت می کنیم.

سکوت، سالن را قورت داد. فضلای خواص تر غرق بحر حیرت شدند. یکی از روحانیون(از جماعت خواص ترها)که عمامه ای سیاه داشت و چشمانش از تعجب بدجوری گرد شده بود، پرسید:«چی؟!!!!!!!!!»

روحانی دیگری که به پیران دِیر سیاست می مانست، کاملاً خونسرد و بی تفاوت گفت:«حالش خوب نیست، چیزِ مهمی نشده»

دوباره همهمه شد. در آن شلوغی طلبه ای جوان فریاد زد :«آقای رییس جمهور این ها نمی گذارند من حرف بزنم»

درچند ثانیه، صدایش کاملاًمحو شد. احتمالاً با او کاری کردند که واقعاً دیگر نتواند حرف بزند.

آقای بوشهری آمد پشت تریبون که خیر مقدم بگوید. ملت صلوات فرستاد.

خنده ملیح همیشگی به لب.«سلام علیکم و رحمه الله»

همهمه ی بسیار، مجال سخن به سید بوشهری نمی داد.

قاعدتاً باید کفری مي شد. اما آرام و صبور سعی داشت کنترل جلسه را در دست بگیرد.

«برادران عزیز؛ همه ی شما قطعاً سخنران و منبری هستید، خود شما بگویید اگر جای من بودید در چنین شرایطی چه می کردید؟» یکی از داخل جمعیت با صدای بلند گفت: «سخنرانی را تمام می کردیم»

چند نفری از این حاضر جوابی، خنده شان گرفت.

یکی دیگر گفت صلوات.

ملت صلوات فرستاد.

خداییش حرف های خوبی می زد این آقای بوشهری. در مورد ضرورت استقلال حوزه از دولت می گفت. سرِ لنزِ دوربینِ دیوید بکهام به سمت آسمان رفته بود. لابد از سقف سالن همایش عکس می گرفت. انگار این ناقلا سوژه ای پیدا کرده بود(چیزی در مایه های عنکبوتی که منتقد دولت است، و یا عنکبوتی که طرفدار دولت است)اما نه، اشتباه کرده بودم. دیوید خوابش گرفته و کنترل دوربین از دستش خارج شده بود.

در فکر آن طلبه ی جوانم. در آن شلوغی که جای آن داد و فریادها نبود. باید می گذاشت تا جمعیت ساکت شود،آن وقت حرفش را می زد. این طوری لااقل کسی جرات نمی کرد در آن شلوغ بازار منقرضش کند.

حرف های سید بوشهری که تمام شد، آقای رییس جمهور شروع کرد به صحبت. برایم جالب بود که تنها سیاست مداری است که از دولت خودش انتقاد می کند. از بانک مرکزی،گمرک و ...

چند باری هم شوخی های بامزه ای کرد و ادخال سرور در قلب روحانیت. رییس جمهور داشت از عدالت می گفت که یک روحانی میان سال فریاد برآورد: « کدام عدالت، آقای احمدی نژاد؟»

از معترض قبلی عاقل تر بود. موقعی اعتراض کرد که دیگر نمی شد سر به نیستش کرد. امّا نه، انگار انتظامات این یکی را هم فرستاد همان جایی که قبلی رفت.

از دوربین دیوید هم شرم نکردند. دیوید از خواب بیدار شده بود. صدای جلّز و ولّز روحانی به گوش می رسید. احمدی نژاد نتوانست ادامه دهد.

« به آن برادرمان اجازه دهید بیایند این طرف و حرفش را بزنند»

روحانی معترض با کمک انتظامات، با کلّی دنگ و فنگ آمد این ور داربست. همراه پسرکوچکش. رقت انگیز بود تماشای آن صحنه. در دست روحانی عصا بود. می لنگید. عمامه اش از سر افتاده و غرق عرق بود.

درکنار خواص ترها جایش دادند. عرق از سر و پیشانی پاک کرد. بعد هم همان طور که رییس جمهور حرف هایش را ادامه می داد، شروع کرد به بستن عمامه.

لنزهای عکاس ها مثل لوله های تفنگ به سوی روحانی ظاهرپریشان، نشانه رفته بودند. یک هو، یکی از انتظامات عینهو مرد عنکبوتی از راه رسید و دوربین را از دست یکی از خبرنگاران قاپ زد. او باشد دیگر عکس غیر مجاز نگیرد. دوربین به دستِ مزدور.

انتظار می کشیدم تا صحبت های احمدی نژاد تمام شود. می خواستم ببینم آن روحانی معترض که به آن مکافات آمد این طرف داربست می خواهد چه بگوید. حرف های رییس جمهور طولانی شده بود. حوصله ی بعضی از فضلای این ور داربستی سر آمد. بعض یواشکی پاشدند و رفتند.

یکی از روحانیون پا شد که برود. حدس می زنید که بود؟ همان آقای معترض که پدرش در آمد تا بتواند بیاید این ور داربست. دست فرزندش را گرفت. عصا در دست لنگ لنگان از جلوی لنزهای متعجب خبرنگاران، سالن را ترک کرد. لابد همه با خودشان می گفتند، این آقا اگر نمی خواست حرف بزند پس چرا این قدر خودش را سوژه کرد؟ لابد او هم خسته شده بود. ولی به نظر من پسرش خوابش گرفته بود. شاید هم" مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت لَه النِدامَه"

خلاصه آن شب هم گذشت. من دیر رفتم خانه، برای همین شریک زندگی پیتزا را تنهایی خورده و بهانه کرد که هر چه به همراهت زنگ زدم، آنتن نمی داد... دیدم پیتزا دارد سرد می شود...حالا من باید انتظار بکشم ولی او چه گناهی دارد که باید منتظر بماند؟...

به هر کلکی بود ور غرغروی ذهن را ساکت کردم که اشکال ندارد...تو که میدانی پیتزا غذای چندان سالمی نیست... عشق است خام گیاه خواری...

دو تا سیب و یک لیوان دوغ خوردم. مسواک زدم و تخت خوابیدم.

 

 

حسن سلمانی

 

* نامه ای که به رییس جمهور نوشته بودم راجع به مشکلات "به سوی فردا" بود. مدتی بعد، از دفتر پاسخ به نامه های مردمی به من زنگ زدند. من هم کلی کله شان را خوردم و شرح ماجرا دادم. جالب است بدانید طبق پیش بینیِ ورِ بی تفاوت ذهن، نامه پس از کلی مراحل اداری و تشریفات ارجاع شد به مدیر کل فرهنگ و ارشاد استان سمنان، جناب مرادی. بعد هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. " مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت لَه النِدامَه"

 

+ ثبت شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:11  توسط کارگاه جلال آل احمد  | 

بسمه تعالی

نوشته بر دریا

تقدیم به خانم«ن، الف»

توضیح: این ماجرا واقعی است. قوه ی خیالِ من، شجاعت ِدخالت در روایتِ این واقعه ی شگفت را نداشت.( به جز در صحنه پردازی هایی چند، که البته لازمه داستان سُرایی بود)

باران نم نم می آمد وما، در حاشیه ی خیابان 22 بهمن ایستاده بودیم. خیابان ِشلوغ ِمضطرب. باد ِتندی می وزید. چشمم افتاد به موهایش، که از کناره ی شالش بیرون زده بود. ناخودآگاه نگاهم سُر خورد به حاشیه آسمان، که ابری بود.

« آقای سلمانی؛ شما حتماً کتاب های فلسفی خوانده اید، من نمی دانم که این حرف ها به تعبیر فلسفی اش چه می شود، اما حسّی هست که در درون ِمن وجود دارد»

این را که داشت می گفت، نگاهم در حاشیه آسمان بود، کالبدم در حاشیه ی خیابان و روحِ آزرمناکم در حاشیه جاده ای که این زن در آن قدم می زد.

مرا یاد آمد از سه سال پیش که به سحر می گفتم: «حالا خوب می فهمم که ما بنده ی نعمت هستیم نه بنده خدا»

حسام الدین که از تهران زنگ زده بود می گفت: « نیم قلبم پیش شیخ جامانده...» می گفت: « طُرفه مردی است این شیخ ِشما. چگونه طُرفه نباشد کسی که می گوید: خدایا مردمان سپاست گویند به خاطر نعمت هایت، ومن سپاست گویم به خاطر خودت»

و مرا یاد آمد از سه سال پیش که در سالن زیرزمین مدرسه شهیدین، می خواندم:

برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می آید

تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار می آید

نگویم یار را شادی، که از شادی گذشته است او

مرا از فرط عشق او، ز شادی عار می آید

گمانم به رقص شده بودم و اگر طلبه ای در آن حال مرا می دید، انتسابم به جنون قوّت می گرفت.

نگویم یار را شادی، که از شادی گذشته است او

لَم دادم روی مبل و پاهایم را دراز کردم روی عسلی. خانم ایران منش آن سوی خط بود.

« ...وپسری دارم که نمی دانم الان هست، یا نیست؟ اما اگر باشد بیست وسه سال دارد.»

اولین بار که دیدمش در کارگاه "شادی" بود. کارگاه آموزشی کمیته سلامت. بچه های "به سوی فردا"دعوتش کرده بودند. ظاهرش به همه ی خانم های میان سال ِباکلاس ِخوش تیپ ِتحصیل کرده می مانست، و طبیعی بود که ظاهرش جوان تر از سنش به نظر برسد. مثل همه ی پیروان ِمکتبِ سانتی مانتالیسم.

از شادی – به زعم من- می بافت. از شیخ ابوالحسن خرقانی می گفت: « هنگام سحر برخاست تا نماز شب کند. در تاریکی ِشب پایش به شی ای برخورد. برداشت تا ببیند چیست. سر ِفرزندش بود که راهزنان کشته بودندش و به منزل ِشیخ افکنده بودند. سر را بر طاقچه نهاد و به نماز ایستاد.»

برای بچه ها عجیب می نمود که در لابه لای حرف هایش، حکایت هایی از علما و فقها بگوید. به ظاهرِ نامتظاهرش نمی آمد.

در کارگاه – به زعم بچه ها – خانم روان شناسی بود که از روی کتاب ها چیزهایی یاد گرفته بود. برای همین هم حرف هایش خیلی دلچسب نبود. بچه ها وسط حرفش می دویدند تا نارضایتی شان را از بحث نشان دهند.و خوب هم نشان داده بودند.

خانم ایران منش تا مدتها هر وقت مرا می دید و حرف آن کارگاه پیش می آمد، می گفت: « انگار بچه های شما از جلسه راضی نبودند»

نیلوفر خیلی به برادرش وابسته بود. خانم ایران منش گفته بود که نیلوفر و نیما عاشق هم بودند. پرسیدم: «حالِ نیلوفر چه طور است، الان که برادرش نیست؟»

اوضاع نیلوفر به سامان نبود. هر شب چهار-پنج تا قرص می خورد. افسرده، عصبی و بی حوصله. پدرش هم وضع بهتری نداشت.

معترض پرسیدم: « آیا باز هم راضی هستید؟»

« بله »

« پس این ها؟! »

« دیر یا زود راه را پیدا می کنند »

گفتمش: «قبول. حقایقِ ارزشمندی را یافته اید. اما آیا به دست آوردن این معارف می ارزید به از دست دادن نیما؟» قدرتمند پاسخ داد: «بله؛ می ارزید»

وقت دیگری پرسیده بودمش: «آیا دوست داشتید، الان دو سال پیش بود و شما می توانستید کاری کنید که پسرتان به عراق نرود و هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتد؟ نیلوفر بیمار نشود. پدرش افسرده نشود؟»

«راستش، الان حتی برایم تفاوتی ندارد که زنده باشد یا نباشد»

می گفت: «نیما یک ماه قبل از سفرش به عراق، خوابی دیده بود. خواب دیده بود، بین پیامبر و حضرت علی نشسته و آنها بازوهایش را محکم گرفته اند و فشار می دهند. بالای سرش هم حضرت فاطمه ایستاده است. خودش می گفت: انگار داشتم جان می دادم، و آن ها کمکم می کردند تا روح از جسمم خارج شود. کم کم روح از تنم خارج شد و من در آن طرف تر، جسد خود را دیدم که در دستانِ پیامبر و امیر المومنین، یله و رها وارفت.»

خانم ایران منش پرسید: « حاج آقا عبادیان را می شناسید؟» می شناختمش، مجتهدی عظیم القدر بود که دیوار زمان را رد کرده بود. بی رغبت بود به هر چه که می شد به آن گفت دنیا.

خانم ایران منش، یک سال بعد از رفتن نیما، خواب را برای حاج آقا عبادیان تعریف کرده بود. او هم در تعبیرش گفته بود: «این خواب یعنی این که اگر نباشد، جایش خوب است»

خانم ایران منش می گفت: «اگر نیما جایش خوب باشد، چرا باید آرزو کنم باز هم در این دنیای پر از رنج و اضطراب باشد؟»

سحر می گفت: «چیزهایی که تو در مورد این خانم می گویی، طبیعی نیست. مگر می شود مادری نسبت به فرزندش این قدر بی تفاوت باشد؟»

«اتفاقاً زن های فامیل به من می گویند: تو چه مادری هستی؟ تو عاطفه نداری؟»

صدایِ دیپس دیپس می آمد. تَوهّم ذهنِ من از ابدیت، نشانم داد که الان نیمه شعبان است. تابستان هشتاد و هفت. خیابان شلوغِ مضطرب؛ و انگار شاد. باز هم جای شکرش باقی است که " 0111 " نگذاشته اند. هر چند به نظرِ من حرف های سروش از دِلِی-دِلِی های "تو مثل گلی" بیشتر به امام زمان ربط داشت. عجب بادی می وزید.

تقاطع سه راه فروغی، شلوغ بود. لابد خوردنی ِ تُپُلی می دادند. به مناسبت شبی که می توان در خیابان های شهر، با صدای بلند جاز و راک پخش کرد. از ادحامِ آدم ها یکی بیرون زد. دخترکی نحیف؛ چه قدر شبیه خاله سیما بود.

برای خاله سیما، برای نیلوفر و برای خیلی ها ی دیگر " اَلخیر فی ماوَقَع " نشده بود. اما برای خانم ایران منش، خیر در ماوقع اتفاق افتاده بود. می گفت : « من گاهی غصه ی نیلوفر را می خورم، اما نگران نیستم، او هم بالاخره راهش را پیدا می کند. خدا خوب می داند که دارد چه کار می کند. در دنیا هر چیزی سر جای خودش است. هر کسی دارد کارِ خودش را انجام می دهد؛ درخت ها، اسب ها، ....فقط ما آدم ها هستیم که کارهای اضافی انجام می دهیم.»

و من اعصابم به هم می ریخت از این جهان بینیِ هر چه پیش آید، خوش آید ِامثال ِخانم ایران منش.

شاتاراپ...یک برگِ بزرگِ پهنِ چنار خورد وسطِ صورتم. عجب بادی می آمد. تصمیم داشتم تحقیقم را تکمیل کنم، اسمش را بگذارم جنایاتِ عرفانی. اولین کتابواره ام که رویش حسابی کار کرده بودم...چه جنایت ها که به بهانه ی " اَلَخیر فی ما وَ قع" بر سر بشریت نرفته بود.

اما به قول امیرحسین نگاهِ عرفانی حتی اگر اشتباه هم باشد، زندگی را لذت بخش می کند. ولی من که به دنبال آن چه لذت بخش است نبودم، به دنبالِ آن چه حقیقت داشت می گشتم.

تازه به قول خانم ایران منش این آدم ها هستند که کارهای اضافی می کند. من که با کارِ اسب ها، گاو ها، گوسفندها و علف ها کاری نداشتم. علف ها تا دلشان می خواهد رشد کنند و گوسفندها هم تا دلشان می خواهد علفها را بچَرند. من که اعتراضی نداشتم. هیچ گوسفندی دنیا را ویران نکرده است. حرف من در مورد هیتلرها، چنگیزها و آدم ها بود. وقتی دنیا پُر است از این آدم ها، چه طور می تواند زیبا باشد؟توی کلّه ام مختوم قلی دوتار می زد.

پله های پاساژ را بالا رفتم.

« فکر کردی این جوریه...؟خاطر خواهی زوریه...؟»

آن قدر بلند می خواند که نفهمیدم دوتارِ مختوم قلی کجا رفت. با خودم گفتم لااقل ای کاش "هیچ کس" می خواند:

" خدا! پا شو، چند سالی باهات کار دارم

خدا! پا شو، پا شدی نشو ناراحت از کارم...

نمکی و چرخش کنارِ یه بنزه

هیکل و چرخش کراییه بنزه

بچه می خواد با یتیمی بازی کنه،

بابا نمی ذاره

یتیم لباسش کثیفه، چون یکی داره

همه آگاهیم از این بلایا،

حتی فرشته هم نمی آد این ورا، تا نشیم فنا

با همین بلایا"

به طبقه ی سوم رسیدم. رفتم سمتِ دفترِ خانمِ ایران منش.

« یعنی هیچ وقت نشده که به حالت افسردگیِ آن روزها برگردید؟»

لبخند زد: « بستگی دارد، آدم در هر روز و در هر لحظه می تواند انتخاب کند. روزمرگی را ویا حرکت را .من ادعا نمی کنم که در تمام این مدت در حرکت بودم، اما به هر حال دنیایم از دنیای پژمرده ی آن روز ها زیباتر شده.»

برایم از آن روزها گفت. گفت وقتی خبر ناپدید شدن فرزندش را دادند، کاری را کرد که هر مادر دیگری می کرد. شوکه و مبهوت چند روز فقط در رختخواب افتاده بود و بعد هم چهار ماهِ تمام افسردگی. هیچ کاری نمی کرد. افسرده ی افسرده. تا این که یک روز تصمیم می گیرد به خرقان برود. نیما به شیخ ابوالحسن خرقانی خیلی اعتقاد داشت...

« یک یادداشت گذاشتم. آژانس گرفتم و رفتم خرقان. رفتم سر قبر شیخ. بی حال و دلمرده گفتمش: اگر واقعاً تو همان هستی که نیما می گفت، پس چرا هیچ عنایتی، هیچ کرامتی به من نمی کنی؟ ببین چه قدر خسته ام! پس چرا کمکم نمی کنی؟

به باور خانم ایران منش از آن روز به بعد پنجره ای از عالم حقیقت بر روی روح خسته و افسرده اش باز شد.

امیرحسین می گفت:« از دو حال خارج نیست. اول این که این زن به مقام بالایی دست پیدا کرده. مقام بالا هم نادرالوجود است و من باور نمی کنم...دوم این که؛ احتمالاً مشکل ِروانی دارد. یا شاید آن قدرها هم بچه اش را دوست ندارد. به گمان من باید این طور باشد.

من هم نسبت به خیلی چیزها احساسی ندارم، دلم برای خانواده ام تنگ نمی شود؛ آیا این ها یعنی این که من مقاماتِ عرفانی دارم؟ این از سنگ دلی است، هیچ ربطی هم به عرفان ندارد.»

« آقای سلمانی شما چه قدر ساده هستی! البته؛ من نمی گویم این زن دروغ می گوید، می گویم شاید امر بر خودش هم مشتبه شده. مگر شوخی است، مگر این معارف الکی است؟»

« پس تو رهاییِ این زن را از اندوه و افسوس چه طور تفسیر می کنی؟»

« فراموشی؛ که در اثر گذر زمان پیش آمده. شاید هم سنگ دلی، شاید هم خیال پردازی»

« این زن در بلایی که به سرش آمده نسبت به قضای الهی راضی وتسلیم است، در بیان معارف اسلام و در زبان روایات این فضیلت نیست؟!»

« شاید هم باشد، اگر در سایر شئونِ زندگی اش هم راضی به قضایِ الهی باشد، خوب این یک فضیلت است. اما من نمی توانم به این راحتی ها باور کنم.»

خاله سیما شبها خوابش نمی بَرَد. مثل نیلوفر باید آلپرازولام بُخورد. چرا باید نیلوفر خوابش ببرد؟ وقتی برادرِ آدم که از جان دوستش داری برود عراق، برود زیارت و دیگر برنگردد. و تو مدام از خودت، از اطرافیانت، از خدایت بپرسی" برادرِ من کجاست؟ "

وقتی مدام با عصبانیت بپرسی، باز هم خوابت می برد؟

در ِاتاقِ راهروی طبقه سوم را باز کردم. یک راه پله ی چوبیِ قدیمیِ انگار پوسیده را باید می گرفتم و می رفتم بالا.پنجره های راه پله باز بودند. عجب بادی می وزید. صدای دوتار مختوم قلی توی راه پله می پیچید.فکر نمی کردم خانم ایران منش هم اهل مختوم قلی باشد.پله ها را گرفتم و رفتم بالا. پایین را نگاه کردم. گمانم طبقه ی دوازدهم- سیزدهم بودم. پایین تر، مردم را می دیدم. و خیابان شلوغِ مضطرب. همان طور که نگاهم به خیابان بود زیر پایم خالی شد و با صورت به روی پله ها افتادم. چند تا از پله ها شکست. دست و صورتم خراشیده شده بود. دستِ راستم را دراز کردم تا پله ی بالایی را بگیرم. توان نداشتم. صدایی آمد و پله هایی که تکیه گاه بدنم شده بودند به یکباره خُرد شدند. حس پرت شدن مرا بغل زد. به وحید رضا می گفتم خوش به حال پرنده ها. عجب وسوسه ایست وسوسه ی پرواز.

به لحظه نکشید که پخشِ خیابان شدم.

وقتی آدم از آن ارتفاع می افتد، فقط می تواند بمیرد. به لحظه هم نکشید.

کسی آرام بازویم را می فشرد. دوست داشتم همان طور چشمهایم بسته باشد. مثل وقتی که اتفاق ِبدی می افتد، و دوست داری چشم هایت همان طور بسته باشد، تا نبینی که چه اتفاقی افتاده، کسی بازویم را آرام می فشرد.

چشم هایم را باز کردم. شیخ ابوالحسن بود. باورم نمی شد. با دست چشم هایم را مالیدم. به صورتم زُل زده بود.لبخند می زد. یک آن به سمت آسمان خیز برداشت. مرا از زمین کند. بال دربالِ شیخ، در آسمان پرواز می کردم. نگاهی به پایین انداختم. جنازه ام یله و رها وارفته بود. مَردم دورش حلقه زده بودند. آن قدر دور شدیم که از زمین فقط تصویرِ ابر آلودی دیده می شد که کوچک تر و کوچک تر می شد. بالای ابرها پرسه می زدیم. حجم مرطوبِ ابرها توی صورتم می خورد. از کِیف چشم هایم را بسته بودم. دلم قرص بود که دستم در دستِ شیخ است. دوست داشتم همان طور چشم هایم بسته باشد، مثل ِوقتی که خواب ِخوبی می بینی و دوست داری چشم هایت همان طور بسته بماند. یک لحظه مضطرب شدم. چشم هایم راباز کردم. پایین را نگاه کردم. انگار دلم از سینه ام رها شد، رفت پایین، آن قدر پایین که به زمین بخورد.

شیخ را صدا زدم: « پس چه به سر آن ها می آید؟ »

گفت: « دیر یا زود راه را پیدا می کنند. خاله سیما هم بالاخره پرواز خواهد کرد. اگر در این دنیا نشد، در دنیای ابدیت، رنج هایش پایان خواهد پذیرفت.»

گفت: «خداوند عادل است. اگر در این سو بالِ خود را نیابد، در دیگر سو خداوند به او بال خواهد داد...»

روحِ مرموزِ شیخ در اتاق است. ضبط صوت در کنارم. بیدِ مجنونِ لطفی را می خواند. دوازده-سیزده سال پیش بود که عاشقانه سه تارِ لطفی گوش می دادم. به لحظه نکشید. طی شدن این دوازده- سیزده سال.

شب دوازدهم ماه رمضان هزار و سیصد و هشتاد و هفت. سه نیمه شب. سه تار ِلطفی... و من در قم هستم، زنبیل آباد، کوچه ی 57. از پنجره عجب بادی می وزد. چشم هایم را می بندم و چایِ سبزم را سَر می کشم. پا می شوم و می روم سری به غذای سحر بیندازم... باید یوگا کار کنم و بعدش بروم یک ساعتی بدوم.

 

حسن سلمانی

شهریور 1387

قم

 

*"نوشته بر دریا" نام کتابی است پیرامونِ عارف کبیر شیخ ابوالحسن خرقانی، تالیفِ استاد گران پایه، شفیعی کدکنی، که سایه اش مستدام.

**خاله سیما: شخصیتِ داستانِ قبلی ام(آبستنِ ایمان) که پایش به این داستان باز شد.

***"0111" یک گروه رپِ زیرزمینی است. خواننده ی گروه؛ سروش معروف به "هیچ کس" اشعاری می خواند غالباً اجتماعی و به مقتضای دیگر رَپِر(rapper)ها اعتراض آلود وناخرسند.

**** مدرسه شهیدین: نام ِمدرسه ای مترقی، شریف و دوست داشتنی که دارای ِافتخارات ِزیادی در حوزه ی علمیه ی قم است. البته هفت- هشت سالی است که به خاطر ِاشتباهی که از او سر زده، سوگناک است و آه حسرت می کشد: پذیرشِ موجودی به نام ِحسن سلمانی در سیستم آموزشی ِخود. برای ِشهیدین آرزوی صبر جمیل دارم.

*****"به سوی فردا" اسم یک سازمان غیردولتی ِدوستدارِ کتاب است که از نابخت یاری اش من هم در او عضو هستم.

****** مختوم قلی: شاعر، ادیب واندیشمند روزگار دور ِ ترکمن که آوای دوتارش در حافظه ی تاریخی مردمانِ ترکمن جایگاهی افسانه اي يافته.

+ ثبت شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:36  توسط کارگاه جلال آل احمد  | 

موضوع :

در نقطه ای بر روی کره زمین در دشتی بسیار وسیع و سبز دهکده ی کوچک و زیبا در گوشه ای آرام گرفته بود. که رودخانه ای جانش بود و مزرعه های گندم قوتش. در یکی از کوچه باغ های این دهکده پسرکی شادوشر دوان دوان به سمت کلبه اش می رفت.

در دو دستش نهال اناری داشت که مزد زحمت کار یک ماهه اش بود. به کلبه که رسید اطراف خانه جایی برای کاشتن نهال پیدا کرد و با دستان لطیف و کوچکش آن را در خاک کاشت.

نهال انار وقتی دید که آدمی اینگونه به او علاقه می ورزد بسیار شاد و خوشحال شد و برای اینکه او را از خود راضی نگه دارد تمام سعی و تلاشش را برای رشدش بکار برد.در این بین درخت کاجی که در نزدیکی انار قد علم کرده بود، از بالا نظاره گر این نهال و پسرک بود.

وقتی مهر بین آن دو نفر را دید رنجید و حس بدی نسبت به نهال پیدا کرد و به فکر فرو رفت که چگونه جلو رشد این نهال را بگیرد.خودش را به سختی انداخت و شاخه هایش را کج کرد و جلوی نور خورشید را که به سایه کرد.

نهال حیران از کار کاج غمگین شد و شاخه های باریک و کوچکش را بلند کرد و از خالقش کمک خواست.

باد که این رفتار را از کاج دید شروع کرد به وزیدن و شاخه های کاج را به محل اولش برگرداند.

کاج وقتی دید نمی تواند از راه آسمان نهال را از بین ببرد ریشه هایش را به سمت ریشه های نهال برد و تمام آبی را که نهال از خاک می کشید با قدرت بیشتر به سمت خود برد . پسرک که هر صبح به نهال سر می زد وقتی دید نهال دارد ضعیف می شود ، آبپاش را برداشت و از آن به بعد صبح به صبح نهال را آبیاری می کرد .

خبری در دهکده پیچید که امسال زمستان سردی در راه است و تا قبل از آمدنش انبارها را از هیزم پر کنید .

خانواده پسرک بعد از شنیدن این خبر به فکر چاره افتادند .

پدر خانواده نگاهی به اطراف انداخت و چشمش به درخت کاج افتاد و تبر را برداشت و آن را از جا کند و تکه تکه کرد .

از آن روز به بعد نهال هر روز بیشتر تلاش می کرد ، کاملتر می شد و تکه های کاج می سوختند و      می ساختند .

                                                                                                                    علی احمدیان

+ ثبت شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:1  توسط متفرقه  | 

موضوع : مثل هیچکس

خورشید کم کم جاده کوهستانی را به سوی ده روشن می کرد که سایه خسته قامتی در راه پدیدار شد ، نمی دانست کجاست ، چند روز در راه بوده تنها می دانست خسته است و اینجا هر کجا باشد مقصدی از مقاصدی است که او به سوی آنها در حرکت است .

ابرده در میان کوههای سر به فلک کشیده و در کنار چشمه ای زلال با مردمانی خونگرم و مهربان همچون همیشه با آغوش باز در انتظار پذیرایی از مهمان تازه رسیده بود .

صدای جویبار میان ده با آواز پرندگان در هم آمیخته بود جاده در ادامه مسیر خود از میان کشتزارهای طلایی گندم می گذشت و در ورودی ده باغهای میوه به ثمر نشسته و پربار بر گرسنگی مسافر خسته می افزود .

به میدانگاهی روستا که رسید مستقیم به طرف قهوه خانه رفت ، طبق رسم روستا پیرمردهایی که به قولی آردشان را ریخته و الکشان را آویخته بودند صبح ها و عصرها در قهوه خانه دور هم جمع می شدند چایی می نوشیدند و گاه چپقی آتش می زدند و به مرور خاطرات خوش گذشته می پرداختند .

غروبها همین ریش سفیدها در خانه کدخدا جمع بودند و به مشکلات اهالی رسیدگی می کردند ، مسافر خسته بار سبک خود را زمین گذاشت و روی یکی از تخت ها نشست ، پیرمرد قهوه چی با خوشرویی به او خوشامد گفت و با چای و صبحانه از او پذیرایی کرد ، بعد از صبحانه چند ساعتی همانجا ماند با پیرمردها گپی زد و آنچه باید از ده دانست ، کمی استراحت کرد و بعد به سوی یکی از مزارع گندم رفت تا بخت خود را برای کارگری در آنجا بیازماید ، فصل برداشت محصول بود و وجود کارگری قوی برای هر مزرعه نعمت . پس در همانجا ماندگار شد ، جوان سبزه رو و بلند قامتی صاحب مزرعه بود همچون سایرین خوشرو و خوش مشرب که به ساعتی نکشیده با کارگر تازه چنان ایاق شد که هر چه در دل بود به زبان راند .

و کارگر تازه قول داد کاری نکند که زندگی جوان دگرگون شود ، این قول را به صاحب مزرعه های جوان دیگرش هم داد ، چرا که در فصلی به این پرباری حیف بود تنها از یک شاخه گلی بچیند .

بعد از چند روز به کشاورزان جوان گفت که اینطور کارکردن برای آنها چیزی جز یک پیری پر درد و رنج به همراه ندارد و دلیلی بر اینهمه سختگیری برخورد نیست چرا نباید از لذات جوانی بهره بیشتری برد ، جوانان کشاورز کم کم به سخنان دلربای او دل باختند و عصرها مزارع تعطیل و بازار قهوه خانه داغ داغ بود.

پیرمردهای روستا در خانه کدخدا جمع شدند تا تدبیری بیندیشند اما جالب اینکه همه پیرمردها هم در آنجا جمع نبودند و از جمع کارگشای همیشگی جز کدخدا و دو سه نفر دیگه کسی حاضر نشد ، چرا باید پیرمردها بعد از یک عمر سختی کشیدن باز هم خودشان را به خاطر دیگران به دردسر می انداختند و چرا نباید سالهای مانده عمر را به خوشی و استرحت می گذراندند ؟

 خورشید هر روز مثل همیشه طلوع می کرد و غروب ها از ابرده می کوچید اما دیگر هیچ چیز آن طور نبود که سالها بود از دیدن آنها لذت می برد .

اصلا این همه سال چطور مردم این همه اشتباه می کردند و نمی فهمیدند ، چرا دختران ده باید این همه دقت صرف تمیز کردن عبادتگاه می کردند در حالیکه می توانستند به راحتی و بی دردسر در خانه های خود به عبادت مشغول شوند و مردان چرا غیرت خود را کنار گذاشته و زنانشان را آزاد می گذاشتند تا به بهانه عبادت به هر جایی بروند .

باغدارها هم از موهبت کارگری نیرومند بی بهره نماندند ، وچه میوه ها که باید بر درخت می ماندند تا جوانی صاحبانشان در کار طاقت فرسا همچون میوه های پلاسیده تباه نشود .

ای کاش این دوست خیرخواه زودتر قدم به ده گذاشته بود تا این همه سالهای عمر خود را تباه نمی کردند و این همه بیخود خود را گرفتار کارهای پیش پا افتاده نمی کرد ، اصلا چه نیازی به عبادتگاه بود وقتی هرکس خودش باید مراقب و مسئول کارهای خودش می شد هرکس بخواهد خودش عبادتش را به جا می آورد ، نیازی به حل اختلاف و شورای ریش سفیدان نیست وقتی هرکس به تنهایی قادر است عدالت را اجرا کند .

چه جوان مومن و با محبتی ، چقدر دلسوز ، چقدر مهربان ، اگر نبود معلوم نمی شد این جامعه پر از اشتباه و خطا راه به کجا می برد ، اما دیگر وقت رفتن بود ، شهرها و روستاهای زیادی بودند که هر روز به اشتباه بر می خواستند و شب در جهل خود به خواب می رفتند و باید کسی می بود تا هدایتشان کند جاده در امتداد غروب خورشید تا ناکجا کشیده می شد و جوان دلسوز آن مسافر غریب و خسته ، راهی دراز در پیش داشت پس از میان باغهایی که پای درخت هایش پر بود از میوه های رنگارنگ پلاسیده گذشت و از میان کشتزارهای به آفت نشسته و ده در سکوت و خاموشی جهل خود با غروب خورشید به خواب رفت ، تا دیگر عمر به اشتباه نگذرد . 

                                                                                                                              قنبری

+ ثبت شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:52  توسط متفرقه  | 

اول از همه از مدیریت سایت کلّی ممنونم که بالاخره آن معرفی کذایی وتعریفات فضایی از من را حذف کردند و نیز آن قسمت هایی از داستان که گویا با مداد قرمز نوشته شده بود (می خواستند برسانند که مثلاً این ها که با قرمز نوشته شده خیلی مهم است، خیلی توجه کنید ...البته گمانم از ابتکارات عدالت خواهان ورسالت محوران بوده).

نظراتی که در حاشیه ی"آبستن ایمان" ارائه گردید باعث مسرتم شد. برایم جالب بود که یک مثلا داستان می تواند وول وولکی شود در اذهان دوستان. و یک عالمه بحث برانگیزد.

به نظرم آمد که در پاسخ صحبت های مکتوب،تلفنی وحضوریِ رفقا چند نکته بگویم:

در فلسفه ی دین،مساله ی"شُرور در عالَم" مهم ترین دلیل علیه خداست(از سوی برخی اندیشمندان).چه آنان که خدا را قبول ندارند وچه آن ها که قبول دارند.آنان که خدا را قبول دارند در این که خدا واقعاً موجودِ کاملی باشد تردید وارد می کنند.حتی برخی می گویند خدا نیز دارد کامل می شود و با گذشت زمان نقایص خود را برطرف می کند...

غرضم مطرح کردن آن مباحث قلمبه دراین مقالِ کم نیست. فقط می خواهم بگویم: هر کس که به مقوله ی خدا فکر کند(و قطعاً خداوند مشغله ی ذهنی همه ی انسان ها بوده وهست) به این مسائل پرداخته است.بحث زشتی ها در دنیا، عدل خداوند، تقدیر و مباحثی که خواه ناخواه مربوط به این مساله می شود،مهمترین درگیری ذهنِ آدم هاست.

نویسنده در آبستن ایمان فقط به در گیری ذهن یک جوان می پردازد.جوانی که به این مساله محققانه می نگرد وگاه حتی آن را فراتر از یک بحث نظری صرف می بیند و در وادی پر شور احساساتِ پاکش دخیل می کند.

نویسنده هیچ اظهار نظری له یا علیه خدا و یا جوان یا شخصیت های داستان ندارد.

بحث عدالت خداوند،تقدیر وجبرواختیار قصه ای است که سرِدراز دارد واگر توفیق،رفیقِ راهم باشد با دوستان به سوی فردایی در فرصت های فراغت به آن خواهیم پرداخت.

رفقا هم بدانند اگر دچار این به اصطلاح شبهه ها (آن هم از نوعِ حاد و وحشتناکش ) شدند خیلی هم کافر نیستند.در واقع این یک سوال طبیعی است که نبودش غیر طبیعی است.

منصور باشید

ارادتمند؛حسن سلمانی

+ ثبت شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 18:51  توسط کارگاه جلال آل احمد 

 

 آبستن ایمان

    حسن سلمانی

 

 

 


بسمه تعالی

باران تند تند خود را می زند به شیشه ی ماشین وبرف پاک کن هم تند تند قطره های باران را سر میدهد پایین. انگار مسابقه گذاشته اند.تا باران شیشه را می پوشاند، برف پاک کن همه ی قطره ها را می ریزد پایین. مغرور وبی اعتنا. اما هنوز برف پاک کن به پایین نرسیده، دوباره شیشه پر می شود از دانه های سمج ودرشت.

رادیو روشن است گویا. کسی شعر میخواند انگار: زمان آبستن حوادث است...

و من یادم می آید از چهره ی لاغر ورنگ پریده خاله سیما که حامله بود. یادم می آید از خاله سیما که شوهرش معتاد بود و در حال خماری افتاده بود به جان خاله سیما. یادم می آید از این که بچه ی خاله سیما سقط شده بود. وبعد یادم می آید از سوالی که دخترک دبیرستانی از من پرسید: «حاج آقا ! چرا ما اعتقاد داریم خداوند عادل است؟»

سرم را زود آورده بودم بالا.خیره شده بودم توی چشم های دخترک. لا بد فکر کرده بود دارم دعوایش می کنم.«ما؟! شما از زبان من شنیده اید که خدا عادل است؟»

بد جور تعجب کرده بود.گمانم ترسیده بود.از حرفم ،از لحنم.شاید هم از نگاه من و شاید از عقیده ی کفر آلودم.

با خودم می گویم :چه کسی گفته خدا عادل است، وقتی خاله سیما بچه ی چند ماهه اش را که می توانست تنها دلخوشی اش در دنیا باشد از دست می دهد. وقتی خاله سیما که این قدر خوب بود، وقتی خاله سیما که این قدر مومن بود، وقتی خاله سیما که تعقیبات می خواند، بد ِکسی را نمی گفت، بدِکسی را نمی خواست، شوهرش معتاد می شود، شوهری که جز به پول مواد به چیز دیگری فکر نمی کند...چرا خاله سیما شور بخت بود؟ و وقتی خاله سیما شور بخت است چرا من به عدالت خدا اعتقاد داشته باشم؟...با خود می گویم حتماً خیری در این ها هست...

آره، حتماً خیری در این ها هست، وقتی خاله سیما ناراحتی اعصاب می گیرد، روانی می شود و بعد به آسایشگاه روانی می برندش. حتماً خیری هست!!وقتی مامان جون سکته می کند و یک طرف بدنش لمس می شودو آقا جون مدام خودش را و زمین را و زمان را نفرین می کند...حتماً خیری هست!!

حتماً خیری درکار هست که خدا گرد سورمه ای ریخته توی خانه ی ما، توی خانواده ما. مامان سیمین میگرنش آدم را می ترساند، وقتی سرش را محکم بین دست هایش فشار می دهد. وقتی آرام و بی صدا از شدت درد، اشک می ریزد... در هر بلایی که خدا برای آدم می پسندد، حتماً خیری هست. با خود می گویم مگر دیوانه بودی بیایی تبلیغ که پسرک سوال پیچت کند؟ «حاج آقا چه طور هر خیری در عالم اتفاق می افتد، خدا به خودش نسبت می دهد اما شرها را می اندازد گردن بقیه؟»

و من گفتم ـ در دلم اما ـ گفتم چه طور خاله سیما که مهربان بود از لطف خدا بود، نماز شب که می خواند از خدا بود، در آمدش را صرف یتیم ها که می کرد، سه شنبه ها به آسایشگاه سالمندان که می رفت، همه ی این ها کار خدا بود اما این که حالا افسردگی گرفته،اضطراب گرفته، کار خدا نیست؟...اما آن لگد های محکم که توی شکمش می خورد، یا آن سیلی هایی که توی صورت معصوم ومضطربش می نشست، کار خدا نبود.

این تقصیر خدا نیست که خاله سیما بیماری روانی می گیرد و دایی سعیدـ که معرّف شوهرِخاله سیما بودـ خود کشی می کند و بعد مامان جون سکته می کند و آقا جون برج زهر مار می شود و مامان سیمین میگرن می گیرد ومرا شک فلسفی بلند می کند.

نماز تمام شده بود و من در فکر این بودم : قسمت بوده شاید. تقدیر بر این تعلق گرفته لابد...عمامه را روی سرم مرتب کردم. یکی از لابه لای صف مأمومین،با صدای دل نشینی شروع می کند به خواندن: «سُبحانَ مَن لا یَعتَدی علی اَهلِ مَملَکَتِه »سجاده را جمع کردم سرم را برگرداندم و گفتم ـ در دلم اماـ گفتم: مگر ظلم شاخ ودم دارد؟ اگر این که من طلبه شدم لطف خدا بود و قسمت بود، اگر خواست من تأ ثیری نداشت و بگیر برو تا آخرش...پس خاله سیما که...

صدای دلنشین داشت می گفت «مَن لا یأ خُذُ أهلَ الارضِ بِألوانِ العَذاب...».دیگر خدا می خواست چه جور به عذاب های رنگ و وارنگ بندگانش را بیازارد که نیازرده بود؟

رفته بودم پیش استاد و رک وپوست کنده بهش گفته بودم که بعد از هفت سال تحصیل در حوزه، تازه رسیده ام به اول خط. شده ام مثل آسیایی که ازصبح تا شب دور خودش می گردد وهیچ گندمی آرد نمی کند.استاد با آقای صرّافان صحبت کرد. جناب صرّافان هم محض خاطر استاد قبول کرده بود تا نزدش درسی را بردارم. و من کلی خوشحال شده بودم. چون قرار بود از محضراستاد صرّافان کسب فیض کنم.می دانستم از مشهورترین ومسلّط ترین مدرسین فلسفه ی صدرایی است. وخلاصه در پوست نمی گنجیدم.

اما دو سال بعد خیلی هم در پوست گنجیدم. حالا می دانم فلسفه ی صدرایی خیلی هم فلسفه نیست. تقریباً همان عرفان است و عرفا هم وکلاء مدافع خداوند هستند. و بگیر برو تاآخرش. مثل همان چند سال که در دانشگاه، کلام خواندم و فهمیدم متکلمین وکیل مدافع دین هستند...

خوبیِ پرشیا این است که یک دماسنج هست توی این ماشین. وگرنه علیرضا به تنهایی عقلش قد نمی داد که هوا سرد شده و باید بخاری را روشن کند و دپرشنِ حادش را بگذارد برای وقتی که دو نفر دیگر توی ماشین نیستند. سرم را کمی به عقب برمی گردانم ودر صندلیِ عقب به یاسر نگاه می کنم که به بیرون زل زده و بغض کرده ولابد دلش بارانی است ولابد در دلش دارد شعر می خواند...یاسر از عراق می گفت، از زنانی که بهشان تجاوز شده بود و حسابی پریشان و بهم ریخته شده بودند. گمانم یاسر هم یک خاله سیما در عراق داشته باشد...

علیرضا رانمی دانم. تودارتر از ماست. البته ذهنی فلسفی ندارد. محکم می زند روی پخش ماشین. صدای رادیو قطع می شود.داشت شعر می خواند انگار: زمان آبستن حوادث است...

و من در فکر خاله سیمایِ علیرضا هستم که گمانم آبستن است.

پایان


 

قم-آذر ماه 86

 

+ ثبت شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:49  توسط کارگاه جلال آل احمد  | 

   _اتل متل توتوله ....گاو حسن چه جوره .....

   _بلند شو توله سگ این خرت و پرت ها رو جمع کن .

 

   گرچه تندی فریاد هایش او را از من دور می کرد ولی من او را مثل یک دختر سه ساله دوست داشتم و روزها  در انتظار آمدنش از سر کاری که نمی دانستم چیست ؟ وکجاست؟ می نشستم . او پدرم بود ومن دختر سه ساله او .

 

  خانه ی ما فقط یک پنجره داشت زیرا فقط یک اتاق داشت. ازپشت این پنجره بچه هایی را می دیدم که نه هم سن من بودند ونه هم بازی من.آنها کیف ودفتر ولباس نوداشتند وازمدرسه برمی گشتند.هر وقت از دیدن آنها ذوق وشوقی در مغزم منفجر می شد، خانه ی یک اتاقی را به جولانگا ه دخترانه ای تبدیل می کردم که گاهی نوازش ها و گاهی فحش های مادرمی توانست آرامش کند،البته بابا هم گاهی با او شریک می شد اگر حوصله داشت ،آخر اوشلوغ کاری های مرا دوست داشت. 

   ولی نوازش های بابا گاهی بیش از حد داغ می شد،زیرا جوراب های من از خا کستر سیگارش سوراخ سوراخ می شد.

 

   از آن روزی که مامان به من گفت برو از اصغر خان دارو بخراحساس کردم پدرم پیرتر شده است، ولی هرچه بود رفتم وآن داروی سیاه که به قول مامان استامینوفن بزرگسالان بود راخرید م  .

آن وقت ها نمی فهمیدم چرا مامان خودش نمی رفت ومن راهم با اکراه می فرستاد.

ولی خب بالاخره یک روز بابا یک جایی کار گیرش آمد  ومارا به یک خانه با سه اتاق ویک بالکن کوچک منتقل کرد البته کسی نمی دانست بابا دارو مصرف می کند ولی من می دانستم اواستامینوفن بزرگسالان مصرف می کند .ولی سفارش شده بود به کسی نگویم.

  _چشم مامان نمیگم نزن نمیگم به کسی نمیگم غلط کردم چشم.

خانه که نوشد بابا این ها یک داداش کوچو لو هم خریدند.حالا با داداش کوچولو بیشتر خوش می گذشت.

   مامان که از من غافل می شد تا بلکه بتواند کهنه ها را بشوید من هم ازفرصت استفاده می کردم وگوش داداش کوچولو را می کشیدم،جیغش به هوا می رفت وبااینکه دوستش داشتم ، به او می خندیدم  و این خنده تا آمدن مامان ادامه داشت.

   کم کم مامان با همسایه ها ومن با بچه همسایه ها آشنا  شدم .

دیگر وقت مدرسه رفتنم بود ،هفت سالگی....

 

مهر 1375 مدرسه ی دخترانه ی نبوت .

زمین را به زمان دوختم تارسید یم جلوی مدرسه.

_مامان ها مامان مدرسه .......

_ای زهر مار پیرم کردی  وچه  ، 500 بارپرسیدی ،جوابت دادم ،سواد یادت می دن ،کتاب بهت می دن،خفه شو دیگه

_مامان ها مامان بغلم کن دیگه ،نیگا کن همه ی دخترای همسایه ها اومدن،مامان ها مامان ،بابا چرا نیومد؟

_چرا نیومد!، بذار بریم خونه می دم کبود ت کنه!خفه می شی یا نه.....

   وازمن یک چمبولک کند که خیلی درد آمد و به گریه ام انداخت .

   با گریه گفتم:_اوم ...اوم ...من مداد قرمز میخوام ...اوم...خودت قول دادی...

_اصلا نمی خرم ،خفه می شی؟

........................

   ولی نه وقت برگشتن برایم خرید ،یک مداد قرمز.

 

***

 

  وقتی از ثبت نام برگشتیم از شد ت دود نمی توانستیم داخل شویم وناگهان دیدیم بابا دراز به دراز توی درگاه خانه افتاده است .

ازهمه بدتر بهت مامان بود واز آن بدتر این که یک دو قرانی پیدا نمی کرد زنگ بزند اورژانس……ولی نه مثل اینکه پیدا کرد و درحالی که فحش میداد وگریه میکرد به سمت کوچه دوید.

   مثل اینکه در مسیر،مرد همسایه را می بیند وبه کمک او بابا را به بیمارستان می رساند .

مامان سفارش ما را به زن همسایه کرده بود وحالا پیش ما بود. شب هم رفتیم خانه ی همسایه، زن خوبی بود با مامان هم عیاق بود مثل دوتا خواهر

_چی شد ؟

_ای همسایه جون از دست این مردا.....چی بگم !

_هر چی شده بگو. پس همسایگی  به چه دردی می خوره ؟ ها !

_نه الحمد لله به خیر گذشت ، می گن چن روز دیگه خوب می شه.

  بعد از خدا حافظی همه نفس راحتی کشیدیم، حتی داداش کوچولو گمان می کنم توانست نفسی ازگریه تازه کند ولی تازه نوبت من ومامان بود که زدیم  زیرگریه ،من به بهانه ی بابا ،او از دست بابا…….

 

   دو روز بعد در بیمارستان وقتی بابارا دیدم ، بابایی که دوستش داشتم وگمان میکنم هنوز دوستم داشت،فکرکردم او دیگر بابا نیست ،اوشبیه بابا بزرگ ها شده بود ،پیر. فکر کردم دیگر نمی تواند بخندد ،گریه کند ویا حتی فحش دهد.ولی من هنوز برای او دخترنازودوست داشتنیش بودم,دختری هفت ساله,که تازه "الف" می نوشت و"ب"را هم کج می نوشت. ولی بابا دفتر هایم را نگاه کرد و آفرین گفت  که سرفه امانش نداد ومامان مرا از اتاقش برد.

   دو روز بعد بابا به خانه آمد، ما چهار روز در خانه بابا نداشتیم.

 

***

 

   پنج سالی که گذشت ،داداش کوچولودیگر خیلی هم کوچولو نبود، ولی یک کوچولوی دیگر،یک آبجی کوچولو، به جمع ما پیوسته بود ،من هم دیگر می فهمیدم استامینوفن بزرگسالان چه فرقی با استامینوفن دارد؟!

   ولی این فهم هم هیچ کمکی به بابا نمی کرد زیراعلاوه بردرد های کهنه سر درد عجیبی دامن گیرش شده بود.

   البته چیز های دیگری هم می فهمیدم که جرات گفتنش رانداشتم ، پیش مامان جرات نداشتم ،یعنی چیز هایی که فکر میکردم چیز های خیلی زشتی است واز گفتنش شرم میکردم.

 

***

 

   بابا از آن قدیم ندیم ها چندتا دوست گرمابه وگلستان داشت که برای روز مبادا نگه داشته بود وامروز که سردرد امانش را بریده بود روز مبادا بود و روزی رفقایش سررسیدند یکی دو نفر .

مامان که از شدت عصبایت نزد یک بود بچه ی  شش ماهه اش را توی تشت کف وکهنه خفه کند، در حالی که ناگهان مثل اینکه بغضش بترکد،بلند شد، فحش داد و جیغ کشید: "عوضی که ترک کنه ورداشته این عوضی ها روآورده تو خونه، مرتیکه الدنگ اگه همین کهنه شوری من هم نبود که الان از گرسنگی مرده بودی ،کثافت ،بلند شو خود تو جمع کن ،لجن آشغال کثافت ،….." .وباز ناگهان خاموش شد ودرگوشه ی حمام به مویه کردن ونالیدن افتاد، هق هق صدایش در حمام تمام نمی شد ،واشک های داغش روی دستان کودک پنج سا له اش می چکید…….

 

***

 

تازه نفس مامان بالا آمده بود که صدای آبجی کوچولو هم آمد وبیچاره مامان باید از سر تشت بلند می شد وپستان عرق کرده وخشک وسرد وشاید خا لی خود را مایه ی شیرینی دهان آبجی کوچولو می کرد و کرد.

 

   شاید یک ساعت از این اوضاع نمی گذشت که بوی سوختنی  تندی را احساس کرد .همراه مامان که تازه آبجی کوچولو را خوابانیده بود دنبال بوراه افتادیم ،از طرف بالکن ،تفرجگاه بابا ، بود . در بالکن را باز کردیم ،ناگهان هرم آتش هر د ود مارا به زمین کوفت ،چشمان مامان در چشمانم بود هرچه رمق داشت جمع کرد اما نتوانست بلند شود ،نتوانست حتی به خاطرآبجی کوچولو هم نتوانست …..

در چشم به هم زدنی آتش همه جارا گرفت ،جیغ کشان بیرون دوید م  در ها باز بودند ،دستگیره نور آتش را در چشمانم منعکس کرد .از خانه بیرون پریدم ،ولی مامان ،آبجی کوچولو و….. ماندند.

در کمتر از 5-10دقیقه ،15-20 نفر از مردهای همسایه بالای پشت بام بودند،توی کوچه هم 20-30 نفر از زن ها،  پچ پچ کنان جمع شدند و صاف صاف سوختن زندگی مارا تماشا کردند.آخر کار هم یکی از جوان ها پرید کیف دستی مادرش را قاپید ، یک دوقرانی ازش در آورد و زنگ زد آتش نشانی .

   بابا ومامان راهی بیمارستان شد ند آن دو نفرعوضی هم سقط.

   خوشبختانه آتش به اتاق آبجی کوچولو نرسیده بود وداداش نه چندان کوچولو داشت خاکبازی میکرد کنار بقیه ی بچه همسایه ها.

 

***

 

   تازه درد سر خود را نشان داده بود. بابا،عذرش را خواستند، مامان ،گوشه ی بیمارستان، سه تا بچه ی قد ونیم قد ، به اضا فه ی سردرد های بابا، به اضافه ی خسارت های خانه ی سوخته، به اضافه ی پول استامینوفن بزرگسالان.

   من ویکی از همسایه ها رفتیم بیمارستان. مامان را نگذاشتند ببینم در CCU وبی هوش بود، ولی بابا را دیدم  وایکاش نمی دیدم .نمی دانم شاید زنده می ماند وشاید نه ، ولی این آخرین دیدار ما بود،آخرین د یدار......

   با التماس به من گفت :_می تونی  برام دارو بخری؟

   _نمی ده پول می خاد تازه ازاین مرتیکه با اون چشماش می ترسم.

   _اگه نداد گوشه ی چادرت رو یه کم بده عقب  اون وقت می ده.

 

   در راه درهمین فکر بودم و با خود گفتم :میروم آن چادر قشنگی را که مامان خریده است را می پوشم.

   ولی یک سئوال در ذهنم بود :عقب کشیدن چادر؟ چه فایده ای دارد ؟

 

***

 

_بی زحمت یه کم دارو بده برای بابام.

_برو بچه ، چوب خط بابات پره.

   تا دیدم دارد این طور میشود ، نزدیک است در را ببندد ، گوشه ی  چادرم را کمی عقب داد م ، ناگهان آتش عصبانیت در چشمانش به برق خیره ای تبدیل شد و در یک چشم به هم زدن مچ دستم رابا تمام قدرت فشرد ومرا ،این دختر 12-13 ساله را،به داخل حیاط کشید ، ومن.....

 

***

 

سال 1382

کانون اصلاح وتربیت........ دفتر مشاوره ،باز نویسی خاطرات یک دختر فراری . 

 

..........................................................................................................................................

 

                                                                                              محمد دربانیان

                                                                                              ۸/۲/۱۳۸۷

 

  

+ ثبت شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:9  توسط کارگاه جلال آل احمد  | 

پایک

 

 

پسرک آرام نشسته بود.چشم هایش را دوخته بود به اشکال روی قالی.یک پایش را جمع کرده بود زیر باسنش و آن یکی را ستون چانه اش کرده بود.صدای تلویزیون از توی هال می آمد.پسر از لای در نگاهی به آن انداخت. لوسین می خواست به دنی در چیدن گل کمک کند.پدر صدایش را برد بالا.

_با توام!چرا جواب نمیدی؟حواست کجاست؟

پسر به خودش آمد.پدر روبرویش نشسته بود و با سیگاری در دست زل زده بود به او.نیم نگاهی به
چشم های او انداخت
ولی خیلی زود سرش را پایین انداخت. دستی به ناخن های پایش کشید.

_می گم چرا رفتی؟

_......ها.....؟

پیشانی پسر کمی داغ شده بود.سعی کرد سرش را بالا بیاورد وبه چشم های پدر نگاه کند به سیگار نگاه کرد وبه ناخن های کلفت پای پدر.نیم نگاهی به "صورت " او انداخت.دهانش باز مانده بود وپدر صداهای نامفهومی از آن می شنید.

_حواست هست چی می گم؟

پدر کمی خیز برداشت به جلو.صورتش در هم رفته بود.پسر سرش را عقب کشید و دهانش را باز کرد ، انگار می خواست حرفی بزند ولی پدر فقط همان صداهای نا مفهوم را میشنید.

_تو دروغ می گی دنی...دروغ میگی!

_من دروغ نمی گم...

_...چ...ی...ا

پسرک به سختی توانست این را بگوید.ته گلویش ضربه هایی حس کرد.نتوانست جوابی را در ذهنش تصور کند، تنها چیزی را گفت که ان لحظه از گلویش در امد.کمی از خاکستر سیگار ریخت روی فرش.

_چی رو چرا؟مگه گوش نمیدی چی می گم؟

پدر خودش را عقب کشید و پکی به سیگار زد.نگاهی به تلویزیون انداخت که داشت کارتون نشان میداد.

_خوب...من...سی...کوچه...یفت...بع...

_خوب...؟

_...

_علی رضا!درست جواب بده!می گم چرا رفتی؟کی به تو اجازه داد؟

پسرک پلک سریعی زد و چشم چرخاند. لوسین را گوشه ی تصویر دید که با دنی گلاویز شده ،سعی می کرد پدر را نگاه نکند.

_خوب...من می خواستم بازی کنم بعد...

_بی خود کردی که می خواستی بازی کنی!کی به تو اجازه داد؟نگفتی بچه دزدا بگیرنت؟

دست پدر جلو آمده بود، تا نزدیک گونه ی سرخ پسر.تکان سریعی به آن داد وپسرک صورتش را عقب کشید.چانه ی پسر لرزید و سرخی پیشانیش بیشتر شد.زل زد  به لب های سیاه پدر.سعی کرد چیزی بگوید ولی لب هایش به هم چسبیده بودند.آب دهانش را با درد گلو فرو داد.پدر حرفی نمی زد. اخم کرده بود خم شده بود به جلو و او را تماشا می کرد.دود سفیدی بین آنها حایل شده بود و چشم پسرک را می سوزاند. پدر برای چند لحظه او را ندید.فقط دود سفیدی را دید که جلوی صورت او را گرفته بود. پسرک اشکش را پاک کرد و سعی کرد جمله هایی را در ذهنش مرتب کند. مزه بدی توی دهانش بود. صورت پدر را تار می دید. گلویش درد می کرد. تکان نمی خورد.

 _اون حیوون صورت منو گاز گرفت ! دنی... تو باید از من عذر بخوای!

_نه! لوسین کلوزو ولش کن!

_گفتم از من عذر بخواه...آخ!

_...

_پا شدی رفتی نمی خواستی یه چیزی به ما بگی؟نگفتی بدزدنت؟...من به تو چی بگم؟

پدر کمی عقب رفته بود. آرامتر صحبت می کرد.گردنش را کمی کج کرده بود و پسر را نگاه می کرد.بعد از چند لحظه ، سیگار پدر مانده بود و دود می شد ، صدای آب از توی دستشویی می آمد  .پسر به جایی نگاه می کرد که تا چند لحظه پیش صورت پدر قرار داشت. لب پایینی اش اندکی بالا آمده بود و روی چانه اش برگشته بود. چشمهایش تنگ شده بود. ذهنش به هم ریخته بود و سرش داغ بود. دستش را مشت کرده بود و آرام به زمین می زد. با دندانهای به هم فشرده زیر لب صداهای نا مفهومی می داد، آب دهانش از لای دندانهایش بیرون میزد. به زور نفسش را از بینی اش بالا می کشید. بدنش سفت شده بود، سیگار همینطور دود می کرد و بعد از آن، دور شد. پسر تا به خودش آمد، روی قالیچه کشیده می شد. نتوانست لبه ی آن را بگیرد. اتاق دور شد . نمی توانست جیغ بزند. نفسش بند آمد . قالی دور می شد. پسر لا به لای درختان بود. دور و برش را سیاهی گرفته بود. پاهایش نم داشت.دوید. صدای سنگریزه زیر پایش می آمد و برگ خشکیده ، شاخه ها را پس زد. جلو رفت . از لا به لای درختان که بیرون آمد، تاب بود و سرسره. ایستاد. کمی جلو رفت ، ایستاد. یک قدم برگشت، دوباره جلو رفت. پشت سرش را که نگاه کرد، دود از لای درختها بیرون می آمد. دنی تاب بازی می کرد، می خندید. پسرک جلو رفت. کلوز روی شانه دنی نشسته بود. جلو تر رفت ، دنی می خندید تا اینکه کلوز دوید به سمت پدر که آن دورها خیز برداشته بود به جلو. دنی از تاب پرید پایین. لوسین لای درختها سیگار می کشید. چشمهایش سرخ بود. به سمت او آمد. پسر جیغ زد. دوید طرف دنی ولی دنی نبود. لوسین گفت :از من عذر بخواه!

پسر گفت: بابا انداختیش ! تو کلوزو انداختیش!

و زد زیر گریه . دوید سمت کلوز.

پدرش آن دورها می گفت: نه دنی! نرو! د.......نی!!

پسرک دوید. پاهایش خیس شده بود. صورتش هم. لوسین تاب بازی می کرد. دنی نبود. دنی می دوید، لوسین دهان دنی را بسته بود و سیگار می کشید.

پسر باز روی قالی کشیده شد. دو زانو نشسته بود، سیگار به آخر رسیده بودو پدر جلویش نشسته بود.

پدر با صدای آرامی گفت: نگفتی... به من جواب نداد...

_ خوب چیکای کنم ؟! من یفتم سی کوچه بازی کنم...چه می دونستم... تازه شم...تی سیدم،حوصیم سی یفت...دوستم گفت...اصلا مگه من همیشه نمی یم مدیسه؟ها؟ خوب پایک که بخوام بیم از مدیس ... تازه شم...

پدر ماتش برد ، برای چند لحظه تمام چیزهایی را که می خواست بگوید از یادش رفت. سعی کرد جمله ای پیدا کند. پسرش با صورت خیس دوزانو روبه رویش نشسته بود. کمی سر پنجه قد می کشید. دستها را بین پاهایش گره کرده بود. با چشمهای تنگ  و صدای نازکی که  هق هق گریه آن را میبرید، حرف میزد.پدر خواست دستی به پیشانی او بکشد ، ولی نتوانست. نایی نداشت. خواست چیزی بگوید...

_ ... چه میدونستم... مگه دزده تو پایک میاد تاب بازی؟من که ندیدمش ؟ شب که نشده بود،تاییک نبود... مگه خودت نگفتی شب نیو؟ها؟ هنوز که ساعت... مگه ساعت چنده؟ از کنای پیاده یو یفتم دیگه...مگه خودت نگفتی...؟ها؟چیا دعوا می کنی؟ گفته بودی دزده تو پایکه؟ اصلا پایک بده؟! چیا فحش می دی؟ مگه من خیم؟ دیوونم؟ای خدا! منو بکش!...

پدر نتوانست چیزی بگوید. شاید شرمنده بود، شاید ترسیده بود، شاید جا خورده بود، به هر حال نتوانست چیزی بگوید. پیشانیش عرق کرده بود . بی حرکت مانده بود، با چشمهای گشاد،مثل آدمی شده بود که بخواهد چیزی بگوید ولی دهانش را بسته...

_لوسین انداختیش!

_ نه دنی... نرو جلو!

بعد فقط صدای گریه ی زنگ دار پسرک می آمد و جیغ دنی . پدراز لای در صورت لوسین را می دید که با چشم های گرد ته دره را تماشا می کرد.

 

 

 

 

 

حسین ضیائیان

مهر ماه 86

اصفهان

 

+ ثبت شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:25  توسط به سوی فردایی های دانشگاه صنعتی اصفهان  |