رفیقی دارم صاحب دل که ادبیات می خواند و خط می نویسد؛
« نکو نام و صاحب دل و حق پرست
خط عارضش خوش تر از خط دست »
این نوشته پیشکش دوست خوشنویس و خوش مشربم،امین حق پرست
بسمه تعالی
شبی با پرزیدنت احمدی نژاد
یادداشت روزانه
صبح روز چهارشنبه 28 فروردین 1387
داشتم ظرف ها را گربه شور می کردم که صدای فلوت آمد. آمدم گوشی موبایل را برداشتم.
صدایی گفت «جناب سلمانی؟»
«بله، خودم هستم»
صدايش تهِ صداي رييس دفترها بود. احوال پرسیِ مثلاً «پسرخاله شدیم»ی کرد و خواست با دکتر احمد جلالی صحبت کنم.
تا دیدم خانه از هر چه همسر و مادر و خواهر خالی است. با یک حرکت آکروباتیک کفِ روی دست هایم را با رویه ی صندلی پاک کردم. آقای دکتر بود با آن صدای گرم وبمش....
ظهر زنگ زدم به حاج آقای حسینی. سابقاً مسئول عقیدتی سیاسی کل سپاه بود. و حالا بازنشسته. بعد هم کاندیدای جبهه ی متحد اصول گرایان. برای نمایندگی مجلس در شاهرود. شکرخدا رای نیاورده بود و من کلی نقشه داشتم برای استفاده از سوادش در جهت اهداف پلید به سوی فردا.
حاج آقا گفت که عصر دارد می آید قم. تندی قرار مدارها را گذاشتیم.
دم دم های غروب رفتم سر قرار.حرف هایی زدیم در مورد به سوی فردا، که اِل بکنیم و بِل بکنیم. نماز را هم در معیّت حاج آقا، وريدي تزريق كردم(بخوانيد زديم توي رگ، يا زديم وسط كمرمان يا...). بعد از نماز گفت:« آقای احمدی نژاد جلسه ای با روحانیون دارد، من هم دعوت هستم. اگر وقت داری شما هم با من بیا»
از حرم بیرون زدیم. رفتیم به طرف فیضیه. درِ خیلی بزرگِ فیضیه. ازدحام روحانیون و دربان هایی از سپاه. همان جور که روح از بدن خارج می شود، ما هم به مدرسه داخل شدیم. در را بستند یعنی این که ظرفیت تمام.
از همان آغاز ورود دیدم که جماعت طلاب و روحانیت عریضه می نویسند. لابد با این مضمون که"گر ندهی دادِ من ای شهریار....بر تو رود روزشمار این شمار".
در حیاط فیضیه تا سالن اجتماعات، حصارهای امنیتی می دیدم. جماعتِ فضلا و روحانیون هم در چشم می زدند. ذاشتم کم کم بی خیالِ شهریار می شدم( همان شهردار، یا همان رییس جمهور)
در ذهنم، شروع کردم به مقایسه ی عبور از آن حصار ها، با هر چه کار سخت بود در دنیا. یک هو دیدم در معیت حاج آقا هستم و در آن سوی حصار.یک الحمدلله علمایی در دل گفتم شبیهِ الحمدلله آن کاسب بغدادی که دید بازار بغداد در آتش می سوزد و حجره اش به سلامت است. ورِ خبیثِ ذهنم شروع کرد به هِه هِه خندیدن به آن ور حصاری ها. تا آن موقع منِ نادان خیال می کردم که فقط فکر و فضیلت به کار آید. در حالی که فکر و فضیلت اصلا هم به کار نمی آمد. چند تا مجتهد آن طرفِ حصار بودند؟ خدا می دانست.
کسی مرا نمی گشت. کارت شناسایی و دعوت نامه هم نمی خواست. تا پاسداری قصد نزدیک شدن به حضرت ما را می کرد، پخته پاسداری که معلوم بود مافوق سایرین است با ایما، اشاره و یا فریاد به او می رساند که ایشان همراه حاج آقا هستند. شاید هم بعد لبش را می گزید و حالی اش می کرد که کار جیزّی کرده. مامورک خاطی هم از ما عذر خواهی می کرد. ما هم به رسم بزرگان چاره ای جز گذشت از بندگان خطاکار نمی دیدیم.
داخل سالن اجتماعات شدیم. جایگاه ویژه، برای آدم های ویژه.(شایسته توجه است معادل ویژه در کلام عرب کلمه ی "خاص" است. به دیگر بیان، آدم های ویژه یعنی همان خواص در فرهنگ لغت سیاسی خودمان)
عجب حالی می داد خواص بودن. جماعت عوام از آن طرف تر ما را نگاه می کردند. شاید هم ما را فحش می دادند. بین ما و عوام(سایر روحانیون)که در سالن اجتماعات حضور داشتند، دو ردیف داربست کشیده شده بود، به عنوان حائل( راستش روحانی جماعت کلّهم خواص هستند. پس این معادله جور در نمی آید! اگر آن ها خواص هستند نباید بهشان گفت عوام. اما اگر آن ها خواص باشند پس ما که هستیم. نمی شود که ما این ور داربست، آن ها آن ور داربست، آن وقت هر دوی ما به یک اندازه خواص باشیم. اگر این جور می بود باید داربست را بر می داشتند. اما حالا که بر نداشته اند. پس باید به آن ها گفت خواص و به ما گفت خواص تر. این هم راه حلی از نوعِ فرهنگستانِ ادبیاتِ سیاسی)
آن دو داربستی که مابین جماعتِ خواص و جماعت خواص تر کشیده شده بود خندقی را ساخته بود پر از ماموران امنیتی. اگر درجنگ احزاب این خندق را ساخته بودند عمراً، عمروبن عبدود می توانست از آن عبور کند.
تا رییس جمهور بیاید روحانی جوانی که خوش چهره بود و خوش صحبت. مجری گری می کرد. چون سخن می دانست، سخن می راند. به این نیت که وقت را بمیراند و رییس جمهور را از راه برساند.
ورِ غرغروی ذهنم(خدا پدر زویا پیرزاد را بیامرزاد که یک همچین چیزی یادمان داد) گفت: پسرجان همه دارند عریضه می نویسند. ورِ سیب زمینی ذهنم(معادل بی تفاوت. بی غیرت هم معنا شده است) گفت من که حاجتی ندارم. تازه اگر هم داشته باشم"حاجت آن به که برِ قبله ی حاجات بریم"( البته گمانم این را از ور متوکل ذهن یاد گرفته بود)
ور غرغرو گفت: اگر برای خودت نمی خواهی؛ لااقل برای خرِ ملّا دعا بگیر، حالاکه دعانویس مفت گیر آورده ای.
ور بی تفاوت گفت: ای خوش خیال( من بودم می گفتم ای سفیه)، تو خیال کرده ای سرنوشت این نامه ها که این بندگان خدا می نویسند چه می شود، دفتر پاسخ به نامه ها، نامه را ارجاع می دهد به استاندار، استاندار به فرماندار، فرماندار به رییس اداره، رییس اداره به مسئول فلان قسمت، مسئول فلان قسمت هم می نویسد: لطفاً طبق ضوابط انجام شود. به بیان دیگر لطفاً هیچ کاری انجام نشود. خلاصه این که" مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت لَه النِدامَه"
باز اگر سیستم(سامانه)کارش را درست انجام می داد ما حرفی نداشتیم. می گفتیم برود دست فرماندار و...اما اصل داستان این است که معضل، خودِ آن ها هستند. اگر این زیر دست ها کارشان را درست انجام می دادند که این مردمان بی پناه مجبور نمی شدند به عریضه نویسی.
ورِ امیدوار دستی به ریش نداشته اش کشید، چشم تنگ کرد ولبخندی زورکی زد، یعنی این كه؛ حالا شما بزرگواری کنید و اجازه بدهید...
ور بی تفاوت گفت: جهنم. شما که حرفِ آدم حالی تان نیست. بروید نامه بنویسید. خیال کرده اید احمدی نژاد با لباس مبدل، مثل شاه عباس یا سلطان محمود راه می افتد از این اداره به آن اداره به دنبال حل مشکل شما...
ورِ بابابزرگِ ذهنم که کلّی عاقل و بالغ و فهمیده بود، قلم به دست گرفت و روی یک تکه کاغذ نوشت:
جناب آقای رییس جمهور لطفاً اگر می خواهید این نامه را به فلان مسئول ارجاع دهید. لطفاً همین الان بیندازیدش در سطل آشغال(یاد کاراگاه گجت افتادم که نامه های ماموریتی اش را می انداخت درسطل آشغال و بعد بُ- مب)
اما مشکل من؛ این جانب....
از عریضه نویسی بگذریم. ابتدا درجوار حاج آقا نشسته بودم ولی کم کم از ایشان دورتر و دورتر شدم. به مرور بزرگان می آمدند و با حاج آقا احوال پرسی می کردند، بعد در کنارش جایی برای خودشان دست و پا می کردند. تعداد بزرگان زیاد و زیادتر می شد. بین من و حاج آقا فاصله ای افتاد که نگو.
خبرنگاری موبور، سرخ چهره، در مایه های دیوید بکهام و بسیار بلندقد مدام این ور و آن ور می پرید. ظاهرا خارجی بود و من مانده بودم که با آن قد بلند چه طور جست می زند ومی رود آن طرف خندق. کاری به شاکی شدن ماموران امنیتی بین خندق نداشت. حواسش به عکس هایی بود که از روحانیون خواص می گرفت. گاهی هم می آمد این ور خندق تا از فضلای خواص تر عکس بیندازد. سمت راست من آقای حسینی بوشهری نشسته بود. رییس حوزه علمیه قم. عبایی روشن به تن داشت. مثل همیشه لبخند به لب.
یادم آمد از تابستان گذشته که آقای حسینی بوشهری آمده بود شاهرود تا در جلسه ی روحانیون و ائمه جمعه استان سمنان سخنرانی کند. اتفاقاً من هم از سخن ران ها بودم. چند دقیقه قبل از این که نوبت سخن رانی من برسد، معاون مدیر کل سازمان تبلیغات آمد و درِ گوشم گفت: آقای حسینی بوشهری خواسته است اگر امکان داشته باشد(گمانم منظورش این بود که حتماً حتماً) نوبت سخنرانی اش را بیندازیم جلو. نمی خواهد آخرین نفر باشد. از من پرسید: آیا اشکالی ندارد نوبت شما را بدهیم به ایشان؟
کدام آدم عاقلی است که نوبتش را ندهد به رئیسش؟
آقای حسینی بوشهری سخنرانی کرد. و بعد باز هم سخنرانی کرد. آن قدر سخنرانی کرد که نوبت من سوخت. بعد آقای معاون مدیرکل دوباره آمد و دوباره رفت دمِ در گوشم.
«آقای سلمانی؛ واقعاً شرمنده ام، موقع نماز است، وقت هم تمام شده.»
کدام آدم عاقلی است که به معاون مدیر کل نگوید خواهش می کنم، اختیار دارید.
از خاطره ی شاهرود بگذریم. برویم سراغ فیضیه.
رییس جمهور وارد شد. ساده،صمیمی،ریز نقش و خندان.
"صلِّ علی محمد، یاور رهبر آمد"
طلبه ای جوان از میان خواص فریاد زد: هاشمی، هاشمی، حمایتت می کنیم.
سکوت، سالن را قورت داد. فضلای خواص تر غرق بحر حیرت شدند. یکی از روحانیون(از جماعت خواص ترها)که عمامه ای سیاه داشت و چشمانش از تعجب بدجوری گرد شده بود، پرسید:«چی؟!!!!!!!!!»
روحانی دیگری که به پیران دِیر سیاست می مانست، کاملاً خونسرد و بی تفاوت گفت:«حالش خوب نیست، چیزِ مهمی نشده»
دوباره همهمه شد. در آن شلوغی طلبه ای جوان فریاد زد :«آقای رییس جمهور این ها نمی گذارند من حرف بزنم»
درچند ثانیه، صدایش کاملاًمحو شد. احتمالاً با او کاری کردند که واقعاً دیگر نتواند حرف بزند.
آقای بوشهری آمد پشت تریبون که خیر مقدم بگوید. ملت صلوات فرستاد.
خنده ملیح همیشگی به لب.«سلام علیکم و رحمه الله»
همهمه ی بسیار، مجال سخن به سید بوشهری نمی داد.
قاعدتاً باید کفری مي شد. اما آرام و صبور سعی داشت کنترل جلسه را در دست بگیرد.
«برادران عزیز؛ همه ی شما قطعاً سخنران و منبری هستید، خود شما بگویید اگر جای من بودید در چنین شرایطی چه می کردید؟» یکی از داخل جمعیت با صدای بلند گفت: «سخنرانی را تمام می کردیم»
چند نفری از این حاضر جوابی، خنده شان گرفت.
یکی دیگر گفت صلوات.
ملت صلوات فرستاد.
خداییش حرف های خوبی می زد این آقای بوشهری. در مورد ضرورت استقلال حوزه از دولت می گفت. سرِ لنزِ دوربینِ دیوید بکهام به سمت آسمان رفته بود. لابد از سقف سالن همایش عکس می گرفت. انگار این ناقلا سوژه ای پیدا کرده بود(چیزی در مایه های عنکبوتی که منتقد دولت است، و یا عنکبوتی که طرفدار دولت است)اما نه، اشتباه کرده بودم. دیوید خوابش گرفته و کنترل دوربین از دستش خارج شده بود.
در فکر آن طلبه ی جوانم. در آن شلوغی که جای آن داد و فریادها نبود. باید می گذاشت تا جمعیت ساکت شود،آن وقت حرفش را می زد. این طوری لااقل کسی جرات نمی کرد در آن شلوغ بازار منقرضش کند.
حرف های سید بوشهری که تمام شد، آقای رییس جمهور شروع کرد به صحبت. برایم جالب بود که تنها سیاست مداری است که از دولت خودش انتقاد می کند. از بانک مرکزی،گمرک و ...
چند باری هم شوخی های بامزه ای کرد و ادخال سرور در قلب روحانیت. رییس جمهور داشت از عدالت می گفت که یک روحانی میان سال فریاد برآورد: « کدام عدالت، آقای احمدی نژاد؟»
از معترض قبلی عاقل تر بود. موقعی اعتراض کرد که دیگر نمی شد سر به نیستش کرد. امّا نه، انگار انتظامات این یکی را هم فرستاد همان جایی که قبلی رفت.
از دوربین دیوید هم شرم نکردند. دیوید از خواب بیدار شده بود. صدای جلّز و ولّز روحانی به گوش می رسید. احمدی نژاد نتوانست ادامه دهد.
« به آن برادرمان اجازه دهید بیایند این طرف و حرفش را بزنند»
روحانی معترض با کمک انتظامات، با کلّی دنگ و فنگ آمد این ور داربست. همراه پسرکوچکش. رقت انگیز بود تماشای آن صحنه. در دست روحانی عصا بود. می لنگید. عمامه اش از سر افتاده و غرق عرق بود.
درکنار خواص ترها جایش دادند. عرق از سر و پیشانی پاک کرد. بعد هم همان طور که رییس جمهور حرف هایش را ادامه می داد، شروع کرد به بستن عمامه.
لنزهای عکاس ها مثل لوله های تفنگ به سوی روحانی ظاهرپریشان، نشانه رفته بودند. یک هو، یکی از انتظامات عینهو مرد عنکبوتی از راه رسید و دوربین را از دست یکی از خبرنگاران قاپ زد. او باشد دیگر عکس غیر مجاز نگیرد. دوربین به دستِ مزدور.
انتظار می کشیدم تا صحبت های احمدی نژاد تمام شود. می خواستم ببینم آن روحانی معترض که به آن مکافات آمد این طرف داربست می خواهد چه بگوید. حرف های رییس جمهور طولانی شده بود. حوصله ی بعضی از فضلای این ور داربستی سر آمد. بعض یواشکی پاشدند و رفتند.
یکی از روحانیون پا شد که برود. حدس می زنید که بود؟ همان آقای معترض که پدرش در آمد تا بتواند بیاید این ور داربست. دست فرزندش را گرفت. عصا در دست لنگ لنگان از جلوی لنزهای متعجب خبرنگاران، سالن را ترک کرد. لابد همه با خودشان می گفتند، این آقا اگر نمی خواست حرف بزند پس چرا این قدر خودش را سوژه کرد؟ لابد او هم خسته شده بود. ولی به نظر من پسرش خوابش گرفته بود. شاید هم" مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت لَه النِدامَه"
خلاصه آن شب هم گذشت. من دیر رفتم خانه، برای همین شریک زندگی پیتزا را تنهایی خورده و بهانه کرد که هر چه به همراهت زنگ زدم، آنتن نمی داد... دیدم پیتزا دارد سرد می شود...حالا من باید انتظار بکشم ولی او چه گناهی دارد که باید منتظر بماند؟...
به هر کلکی بود ور غرغروی ذهن را ساکت کردم که اشکال ندارد...تو که میدانی پیتزا غذای چندان سالمی نیست... عشق است خام گیاه خواری...
دو تا سیب و یک لیوان دوغ خوردم. مسواک زدم و تخت خوابیدم.
حسن سلمانی
* نامه ای که به رییس جمهور نوشته بودم راجع به مشکلات "به سوی فردا" بود. مدتی بعد، از دفتر پاسخ به نامه های مردمی به من زنگ زدند. من هم کلی کله شان را خوردم و شرح ماجرا دادم. جالب است بدانید طبق پیش بینیِ ورِ بی تفاوت ذهن، نامه پس از کلی مراحل اداری و تشریفات ارجاع شد به مدیر کل فرهنگ و ارشاد استان سمنان، جناب مرادی. بعد هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. " مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت لَه النِدامَه"
