تبليغاتX
farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت

   _اتل متل توتوله ....گاو حسن چه جوره .....

   _بلند شو توله سگ این خرت و پرت ها رو جمع کن .

 

   گرچه تندی فریاد هایش او را از من دور می کرد ولی من او را مثل یک دختر سه ساله دوست داشتم و روزها  در انتظار آمدنش از سر کاری که نمی دانستم چیست ؟ وکجاست؟ می نشستم . او پدرم بود ومن دختر سه ساله او .

 

  خانه ی ما فقط یک پنجره داشت زیرا فقط یک اتاق داشت. ازپشت این پنجره بچه هایی را می دیدم که نه هم سن من بودند ونه هم بازی من.آنها کیف ودفتر ولباس نوداشتند وازمدرسه برمی گشتند.هر وقت از دیدن آنها ذوق وشوقی در مغزم منفجر می شد، خانه ی یک اتاقی را به جولانگا ه دخترانه ای تبدیل می کردم که گاهی نوازش ها و گاهی فحش های مادرمی توانست آرامش کند،البته بابا هم گاهی با او شریک می شد اگر حوصله داشت ،آخر اوشلوغ کاری های مرا دوست داشت. 

   ولی نوازش های بابا گاهی بیش از حد داغ می شد،زیرا جوراب های من از خا کستر سیگارش سوراخ سوراخ می شد.

 

   از آن روزی که مامان به من گفت برو از اصغر خان دارو بخراحساس کردم پدرم پیرتر شده است، ولی هرچه بود رفتم وآن داروی سیاه که به قول مامان استامینوفن بزرگسالان بود راخرید م  .

آن وقت ها نمی فهمیدم چرا مامان خودش نمی رفت ومن راهم با اکراه می فرستاد.

ولی خب بالاخره یک روز بابا یک جایی کار گیرش آمد  ومارا به یک خانه با سه اتاق ویک بالکن کوچک منتقل کرد البته کسی نمی دانست بابا دارو مصرف می کند ولی من می دانستم اواستامینوفن بزرگسالان مصرف می کند .ولی سفارش شده بود به کسی نگویم.

  _چشم مامان نمیگم نزن نمیگم به کسی نمیگم غلط کردم چشم.

خانه که نوشد بابا این ها یک داداش کوچو لو هم خریدند.حالا با داداش کوچولو بیشتر خوش می گذشت.

   مامان که از من غافل می شد تا بلکه بتواند کهنه ها را بشوید من هم ازفرصت استفاده می کردم وگوش داداش کوچولو را می کشیدم،جیغش به هوا می رفت وبااینکه دوستش داشتم ، به او می خندیدم  و این خنده تا آمدن مامان ادامه داشت.

   کم کم مامان با همسایه ها ومن با بچه همسایه ها آشنا  شدم .

دیگر وقت مدرسه رفتنم بود ،هفت سالگی....

 

مهر 1375 مدرسه ی دخترانه ی نبوت .

زمین را به زمان دوختم تارسید یم جلوی مدرسه.

_مامان ها مامان مدرسه .......

_ای زهر مار پیرم کردی  وچه  ، 500 بارپرسیدی ،جوابت دادم ،سواد یادت می دن ،کتاب بهت می دن،خفه شو دیگه

_مامان ها مامان بغلم کن دیگه ،نیگا کن همه ی دخترای همسایه ها اومدن،مامان ها مامان ،بابا چرا نیومد؟

_چرا نیومد!، بذار بریم خونه می دم کبود ت کنه!خفه می شی یا نه.....

   وازمن یک چمبولک کند که خیلی درد آمد و به گریه ام انداخت .

   با گریه گفتم:_اوم ...اوم ...من مداد قرمز میخوام ...اوم...خودت قول دادی...

_اصلا نمی خرم ،خفه می شی؟

........................

   ولی نه وقت برگشتن برایم خرید ،یک مداد قرمز.

 

***

 

  وقتی از ثبت نام برگشتیم از شد ت دود نمی توانستیم داخل شویم وناگهان دیدیم بابا دراز به دراز توی درگاه خانه افتاده است .

ازهمه بدتر بهت مامان بود واز آن بدتر این که یک دو قرانی پیدا نمی کرد زنگ بزند اورژانس……ولی نه مثل اینکه پیدا کرد و درحالی که فحش میداد وگریه میکرد به سمت کوچه دوید.

   مثل اینکه در مسیر،مرد همسایه را می بیند وبه کمک او بابا را به بیمارستان می رساند .

مامان سفارش ما را به زن همسایه کرده بود وحالا پیش ما بود. شب هم رفتیم خانه ی همسایه، زن خوبی بود با مامان هم عیاق بود مثل دوتا خواهر

_چی شد ؟

_ای همسایه جون از دست این مردا.....چی بگم !

_هر چی شده بگو. پس همسایگی  به چه دردی می خوره ؟ ها !

_نه الحمد لله به خیر گذشت ، می گن چن روز دیگه خوب می شه.

  بعد از خدا حافظی همه نفس راحتی کشیدیم، حتی داداش کوچولو گمان می کنم توانست نفسی ازگریه تازه کند ولی تازه نوبت من ومامان بود که زدیم  زیرگریه ،من به بهانه ی بابا ،او از دست بابا…….

 

   دو روز بعد در بیمارستان وقتی بابارا دیدم ، بابایی که دوستش داشتم وگمان میکنم هنوز دوستم داشت،فکرکردم او دیگر بابا نیست ،اوشبیه بابا بزرگ ها شده بود ،پیر. فکر کردم دیگر نمی تواند بخندد ،گریه کند ویا حتی فحش دهد.ولی من هنوز برای او دخترنازودوست داشتنیش بودم,دختری هفت ساله,که تازه "الف" می نوشت و"ب"را هم کج می نوشت. ولی بابا دفتر هایم را نگاه کرد و آفرین گفت  که سرفه امانش نداد ومامان مرا از اتاقش برد.

   دو روز بعد بابا به خانه آمد، ما چهار روز در خانه بابا نداشتیم.

 

***

 

   پنج سالی که گذشت ،داداش کوچولودیگر خیلی هم کوچولو نبود، ولی یک کوچولوی دیگر،یک آبجی کوچولو، به جمع ما پیوسته بود ،من هم دیگر می فهمیدم استامینوفن بزرگسالان چه فرقی با استامینوفن دارد؟!

   ولی این فهم هم هیچ کمکی به بابا نمی کرد زیراعلاوه بردرد های کهنه سر درد عجیبی دامن گیرش شده بود.

   البته چیز های دیگری هم می فهمیدم که جرات گفتنش رانداشتم ، پیش مامان جرات نداشتم ،یعنی چیز هایی که فکر میکردم چیز های خیلی زشتی است واز گفتنش شرم میکردم.

 

***

 

   بابا از آن قدیم ندیم ها چندتا دوست گرمابه وگلستان داشت که برای روز مبادا نگه داشته بود وامروز که سردرد امانش را بریده بود روز مبادا بود و روزی رفقایش سررسیدند یکی دو نفر .

مامان که از شدت عصبایت نزد یک بود بچه ی  شش ماهه اش را توی تشت کف وکهنه خفه کند، در حالی که ناگهان مثل اینکه بغضش بترکد،بلند شد، فحش داد و جیغ کشید: "عوضی که ترک کنه ورداشته این عوضی ها روآورده تو خونه، مرتیکه الدنگ اگه همین کهنه شوری من هم نبود که الان از گرسنگی مرده بودی ،کثافت ،بلند شو خود تو جمع کن ،لجن آشغال کثافت ،….." .وباز ناگهان خاموش شد ودرگوشه ی حمام به مویه کردن ونالیدن افتاد، هق هق صدایش در حمام تمام نمی شد ،واشک های داغش روی دستان کودک پنج سا له اش می چکید…….

 

***

 

تازه نفس مامان بالا آمده بود که صدای آبجی کوچولو هم آمد وبیچاره مامان باید از سر تشت بلند می شد وپستان عرق کرده وخشک وسرد وشاید خا لی خود را مایه ی شیرینی دهان آبجی کوچولو می کرد و کرد.

 

   شاید یک ساعت از این اوضاع نمی گذشت که بوی سوختنی  تندی را احساس کرد .همراه مامان که تازه آبجی کوچولو را خوابانیده بود دنبال بوراه افتادیم ،از طرف بالکن ،تفرجگاه بابا ، بود . در بالکن را باز کردیم ،ناگهان هرم آتش هر د ود مارا به زمین کوفت ،چشمان مامان در چشمانم بود هرچه رمق داشت جمع کرد اما نتوانست بلند شود ،نتوانست حتی به خاطرآبجی کوچولو هم نتوانست …..

در چشم به هم زدنی آتش همه جارا گرفت ،جیغ کشان بیرون دوید م  در ها باز بودند ،دستگیره نور آتش را در چشمانم منعکس کرد .از خانه بیرون پریدم ،ولی مامان ،آبجی کوچولو و….. ماندند.

در کمتر از 5-10دقیقه ،15-20 نفر از مردهای همسایه بالای پشت بام بودند،توی کوچه هم 20-30 نفر از زن ها،  پچ پچ کنان جمع شدند و صاف صاف سوختن زندگی مارا تماشا کردند.آخر کار هم یکی از جوان ها پرید کیف دستی مادرش را قاپید ، یک دوقرانی ازش در آورد و زنگ زد آتش نشانی .

   بابا ومامان راهی بیمارستان شد ند آن دو نفرعوضی هم سقط.

   خوشبختانه آتش به اتاق آبجی کوچولو نرسیده بود وداداش نه چندان کوچولو داشت خاکبازی میکرد کنار بقیه ی بچه همسایه ها.

 

***

 

   تازه درد سر خود را نشان داده بود. بابا،عذرش را خواستند، مامان ،گوشه ی بیمارستان، سه تا بچه ی قد ونیم قد ، به اضا فه ی سردرد های بابا، به اضافه ی خسارت های خانه ی سوخته، به اضافه ی پول استامینوفن بزرگسالان.

   من ویکی از همسایه ها رفتیم بیمارستان. مامان را نگذاشتند ببینم در CCU وبی هوش بود، ولی بابا را دیدم  وایکاش نمی دیدم .نمی دانم شاید زنده می ماند وشاید نه ، ولی این آخرین دیدار ما بود،آخرین د یدار......

   با التماس به من گفت :_می تونی  برام دارو بخری؟

   _نمی ده پول می خاد تازه ازاین مرتیکه با اون چشماش می ترسم.

   _اگه نداد گوشه ی چادرت رو یه کم بده عقب  اون وقت می ده.

 

   در راه درهمین فکر بودم و با خود گفتم :میروم آن چادر قشنگی را که مامان خریده است را می پوشم.

   ولی یک سئوال در ذهنم بود :عقب کشیدن چادر؟ چه فایده ای دارد ؟

 

***

 

_بی زحمت یه کم دارو بده برای بابام.

_برو بچه ، چوب خط بابات پره.

   تا دیدم دارد این طور میشود ، نزدیک است در را ببندد ، گوشه ی  چادرم را کمی عقب داد م ، ناگهان آتش عصبانیت در چشمانش به برق خیره ای تبدیل شد و در یک چشم به هم زدن مچ دستم رابا تمام قدرت فشرد ومرا ،این دختر 12-13 ساله را،به داخل حیاط کشید ، ومن.....

 

***

 

سال 1382

کانون اصلاح وتربیت........ دفتر مشاوره ،باز نویسی خاطرات یک دختر فراری . 

 

..........................................................................................................................................

 

                                                                                              محمد دربانیان

                                                                                              ۸/۲/۱۳۸۷

 

  

+ ثبت شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:9  توسط کارگاه جلال آل احمد  |