تبليغاتX
farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت

رفیقی دارم صاحب دل که ادبیات می خواند و خط می نویسد؛

« نکو نام و صاحب دل و حق پرست

خط عارضش خوش تر از خط دست »

این نوشته پیشکش دوست خوشنویس و خوش مشربم،امین حق پرست

بسمه تعالی

شبی با پرزیدنت احمدی نژاد

یادداشت روزانه

صبح روز چهارشنبه 28 فروردین 1387

داشتم ظرف ها را گربه شور می کردم که صدای فلوت آمد. آمدم گوشی موبایل را برداشتم.

صدایی گفت «جناب سلمانی؟»

«بله، خودم هستم»

صدايش تهِ صداي رييس دفترها بود. احوال پرسیِ مثلاً «پسرخاله شدیم»ی کرد و خواست با دکتر احمد جلالی صحبت کنم.

تا دیدم خانه از هر چه همسر و مادر و خواهر خالی است. با یک حرکت آکروباتیک کفِ روی دست هایم را با رویه ی صندلی پاک کردم. آقای دکتر بود با آن صدای گرم وبمش....

ظهر زنگ زدم به حاج آقای حسینی. سابقاً مسئول عقیدتی سیاسی کل سپاه بود. و حالا بازنشسته. بعد هم کاندیدای جبهه ی متحد اصول گرایان. برای نمایندگی مجلس در شاهرود. شکرخدا رای نیاورده بود و من کلی نقشه داشتم برای استفاده از سوادش در جهت اهداف پلید به سوی فردا.

حاج آقا گفت که عصر دارد می آید قم. تندی قرار مدارها را گذاشتیم.

دم دم های غروب رفتم سر قرار.حرف هایی زدیم در مورد به سوی فردا، که اِل بکنیم و بِل بکنیم. نماز را هم در معیّت حاج آقا، وريدي تزريق كردم(بخوانيد زديم توي رگ، يا زديم وسط كمرمان يا...). بعد از نماز گفت:« آقای احمدی نژاد جلسه ای با روحانیون دارد، من هم دعوت هستم. اگر وقت داری شما هم با من بیا»

از حرم بیرون زدیم. رفتیم به طرف فیضیه. درِ خیلی بزرگِ فیضیه. ازدحام روحانیون و دربان هایی از سپاه. همان جور که روح از بدن خارج می شود، ما هم به مدرسه داخل شدیم. در را بستند یعنی این که ظرفیت تمام.

از همان آغاز ورود دیدم که جماعت طلاب و روحانیت عریضه می نویسند. لابد با این مضمون که"گر ندهی دادِ من ای شهریار....بر تو رود روزشمار این شمار".

در حیاط فیضیه تا سالن اجتماعات، حصارهای امنیتی می دیدم. جماعتِ فضلا و روحانیون هم در چشم می زدند. ذاشتم کم کم بی خیالِ شهریار می شدم( همان شهردار، یا همان رییس جمهور)

در ذهنم، شروع کردم به مقایسه ی عبور از آن حصار ها، با هر چه کار سخت بود در دنیا. یک هو دیدم در معیت حاج آقا هستم و در آن سوی حصار.یک الحمدلله علمایی در دل گفتم شبیهِ الحمدلله آن کاسب بغدادی که دید بازار بغداد در آتش می سوزد و حجره اش به سلامت است. ورِ خبیثِ ذهنم شروع کرد به هِه هِه خندیدن به آن ور حصاری ها. تا آن موقع منِ نادان خیال می کردم که فقط فکر و فضیلت به کار آید. در حالی که فکر و فضیلت اصلا هم به کار نمی آمد. چند تا مجتهد آن طرفِ حصار بودند؟ خدا می دانست.

کسی مرا نمی گشت. کارت شناسایی و دعوت نامه هم نمی خواست. تا پاسداری قصد نزدیک شدن به حضرت ما را می کرد، پخته پاسداری که معلوم بود مافوق سایرین است با ایما، اشاره و یا فریاد به او می رساند که ایشان همراه حاج آقا هستند. شاید هم بعد لبش را می گزید و حالی اش می کرد که کار جیزّی کرده. مامورک خاطی هم از ما عذر خواهی می کرد. ما هم به رسم بزرگان چاره ای جز گذشت از بندگان خطاکار نمی دیدیم.

داخل سالن اجتماعات شدیم. جایگاه ویژه، برای آدم های ویژه.(شایسته توجه است معادل ویژه در کلام عرب کلمه ی "خاص" است. به دیگر بیان، آدم های ویژه یعنی همان خواص در فرهنگ لغت سیاسی خودمان)

عجب حالی می داد خواص بودن. جماعت عوام از آن طرف تر ما را نگاه می کردند. شاید هم ما را فحش می دادند. بین ما و عوام(سایر روحانیون)که در سالن اجتماعات حضور داشتند، دو ردیف داربست کشیده شده بود، به عنوان حائل( راستش روحانی جماعت کلّهم خواص هستند. پس این معادله جور در نمی آید! اگر آن ها خواص هستند نباید بهشان گفت عوام. اما اگر آن ها خواص باشند پس ما که هستیم. نمی شود که ما این ور داربست، آن ها آن ور داربست، آن وقت هر دوی ما به یک اندازه خواص باشیم. اگر این جور می بود باید داربست را بر می داشتند. اما حالا که بر نداشته اند. پس باید به آن ها گفت خواص و به ما گفت خواص تر. این هم راه حلی از نوعِ فرهنگستانِ ادبیاتِ سیاسی)

آن دو داربستی که مابین جماعتِ خواص و جماعت خواص تر کشیده شده بود خندقی را ساخته بود پر از ماموران امنیتی. اگر درجنگ احزاب این خندق را ساخته بودند عمراً، عمروبن عبدود می توانست از آن عبور کند.

تا رییس جمهور بیاید روحانی جوانی که خوش چهره بود و خوش صحبت. مجری گری می کرد. چون سخن می دانست، سخن می راند. به این نیت که وقت را بمیراند و رییس جمهور را از راه برساند.

ورِ غرغروی ذهنم(خدا پدر زویا پیرزاد را بیامرزاد که یک همچین چیزی یادمان داد) گفت: پسرجان همه دارند عریضه می نویسند. ورِ سیب زمینی ذهنم(معادل بی تفاوت. بی غیرت هم معنا شده است) گفت من که حاجتی ندارم. تازه اگر هم داشته باشم"حاجت آن به که برِ قبله ی حاجات بریم"( البته گمانم این را از ور متوکل ذهن یاد گرفته بود)

ور غرغرو گفت: اگر برای خودت نمی خواهی؛ لااقل برای خرِ ملّا دعا بگیر، حالاکه دعانویس مفت گیر آورده ای.

ور بی تفاوت گفت: ای خوش خیال( من بودم می گفتم ای سفیه)، تو خیال کرده ای سرنوشت این نامه ها که این بندگان خدا می نویسند چه می شود، دفتر پاسخ به نامه ها، نامه را ارجاع می دهد به استاندار، استاندار به فرماندار، فرماندار به رییس اداره، رییس اداره به مسئول فلان قسمت، مسئول فلان قسمت هم می نویسد: لطفاً طبق ضوابط انجام شود. به بیان دیگر لطفاً هیچ کاری انجام نشود. خلاصه این که" مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت لَه النِدامَه"

باز اگر سیستم(سامانه)کارش را درست انجام می داد ما حرفی نداشتیم. می گفتیم برود دست فرماندار و...اما اصل داستان این است که معضل، خودِ آن ها هستند. اگر این زیر دست ها کارشان را درست انجام می دادند که این مردمان بی پناه مجبور نمی شدند به عریضه نویسی.

ورِ امیدوار دستی به ریش نداشته اش کشید، چشم تنگ کرد ولبخندی زورکی زد، یعنی این كه؛ حالا شما بزرگواری کنید و اجازه بدهید...

ور بی تفاوت گفت: جهنم. شما که حرفِ آدم حالی تان نیست. بروید نامه بنویسید. خیال کرده اید احمدی نژاد با لباس مبدل، مثل شاه عباس یا سلطان محمود راه می افتد از این اداره به آن اداره به دنبال حل مشکل شما...

ورِ بابابزرگِ ذهنم که کلّی عاقل و بالغ و فهمیده بود، قلم به دست گرفت و روی یک تکه کاغذ نوشت:

جناب آقای رییس جمهور لطفاً اگر می خواهید این نامه را به فلان مسئول ارجاع دهید. لطفاً همین الان بیندازیدش در سطل آشغال(یاد کاراگاه گجت افتادم که نامه های ماموریتی اش را می انداخت درسطل آشغال و بعد بُ- مب)

اما مشکل من؛ این جانب....

از عریضه نویسی بگذریم. ابتدا درجوار حاج آقا نشسته بودم ولی کم کم از ایشان دورتر و دورتر شدم. به مرور بزرگان می آمدند و با حاج آقا احوال پرسی می کردند، بعد در کنارش جایی برای خودشان دست و پا می کردند. تعداد بزرگان زیاد و زیادتر می شد. بین من و حاج آقا فاصله ای افتاد که نگو.

خبرنگاری موبور، سرخ چهره، در مایه های دیوید بکهام و بسیار بلندقد مدام این ور و آن ور می پرید. ظاهرا خارجی بود و من مانده بودم که با آن قد بلند چه طور جست می زند ومی رود آن طرف خندق. کاری به شاکی شدن ماموران امنیتی بین خندق نداشت. حواسش به عکس هایی بود که از روحانیون خواص می گرفت. گاهی هم می آمد این ور خندق تا از فضلای خواص تر عکس بیندازد. سمت راست من آقای حسینی بوشهری نشسته بود. رییس حوزه علمیه قم. عبایی روشن به تن داشت. مثل همیشه لبخند به لب.

یادم آمد از تابستان گذشته که آقای حسینی بوشهری آمده بود شاهرود تا در جلسه ی روحانیون و ائمه جمعه استان سمنان سخنرانی کند. اتفاقاً من هم از سخن ران ها بودم. چند دقیقه قبل از این که نوبت سخن رانی من برسد، معاون مدیر کل سازمان تبلیغات آمد و درِ گوشم گفت: آقای حسینی بوشهری خواسته است اگر امکان داشته باشد(گمانم منظورش این بود که حتماً حتماً) نوبت سخنرانی اش را بیندازیم جلو. نمی خواهد آخرین نفر باشد. از من پرسید: آیا اشکالی ندارد نوبت شما را بدهیم به ایشان؟

کدام آدم عاقلی است که نوبتش را ندهد به رئیسش؟

آقای حسینی بوشهری سخنرانی کرد. و بعد باز هم سخنرانی کرد. آن قدر سخنرانی کرد که نوبت من سوخت. بعد آقای معاون مدیرکل دوباره آمد و دوباره رفت دمِ در گوشم.

«آقای سلمانی؛ واقعاً شرمنده ام، موقع نماز است، وقت هم تمام شده.»

کدام آدم عاقلی است که به معاون مدیر کل نگوید خواهش می کنم، اختیار دارید.

از خاطره ی شاهرود بگذریم. برویم سراغ فیضیه.

رییس جمهور وارد شد. ساده،صمیمی،ریز نقش و خندان.

"صلِّ علی محمد، یاور رهبر آمد"

طلبه ای جوان از میان خواص فریاد زد: هاشمی، هاشمی، حمایتت می کنیم.

سکوت، سالن را قورت داد. فضلای خواص تر غرق بحر حیرت شدند. یکی از روحانیون(از جماعت خواص ترها)که عمامه ای سیاه داشت و چشمانش از تعجب بدجوری گرد شده بود، پرسید:«چی؟!!!!!!!!!»

روحانی دیگری که به پیران دِیر سیاست می مانست، کاملاً خونسرد و بی تفاوت گفت:«حالش خوب نیست، چیزِ مهمی نشده»

دوباره همهمه شد. در آن شلوغی طلبه ای جوان فریاد زد :«آقای رییس جمهور این ها نمی گذارند من حرف بزنم»

درچند ثانیه، صدایش کاملاًمحو شد. احتمالاً با او کاری کردند که واقعاً دیگر نتواند حرف بزند.

آقای بوشهری آمد پشت تریبون که خیر مقدم بگوید. ملت صلوات فرستاد.

خنده ملیح همیشگی به لب.«سلام علیکم و رحمه الله»

همهمه ی بسیار، مجال سخن به سید بوشهری نمی داد.

قاعدتاً باید کفری مي شد. اما آرام و صبور سعی داشت کنترل جلسه را در دست بگیرد.

«برادران عزیز؛ همه ی شما قطعاً سخنران و منبری هستید، خود شما بگویید اگر جای من بودید در چنین شرایطی چه می کردید؟» یکی از داخل جمعیت با صدای بلند گفت: «سخنرانی را تمام می کردیم»

چند نفری از این حاضر جوابی، خنده شان گرفت.

یکی دیگر گفت صلوات.

ملت صلوات فرستاد.

خداییش حرف های خوبی می زد این آقای بوشهری. در مورد ضرورت استقلال حوزه از دولت می گفت. سرِ لنزِ دوربینِ دیوید بکهام به سمت آسمان رفته بود. لابد از سقف سالن همایش عکس می گرفت. انگار این ناقلا سوژه ای پیدا کرده بود(چیزی در مایه های عنکبوتی که منتقد دولت است، و یا عنکبوتی که طرفدار دولت است)اما نه، اشتباه کرده بودم. دیوید خوابش گرفته و کنترل دوربین از دستش خارج شده بود.

در فکر آن طلبه ی جوانم. در آن شلوغی که جای آن داد و فریادها نبود. باید می گذاشت تا جمعیت ساکت شود،آن وقت حرفش را می زد. این طوری لااقل کسی جرات نمی کرد در آن شلوغ بازار منقرضش کند.

حرف های سید بوشهری که تمام شد، آقای رییس جمهور شروع کرد به صحبت. برایم جالب بود که تنها سیاست مداری است که از دولت خودش انتقاد می کند. از بانک مرکزی،گمرک و ...

چند باری هم شوخی های بامزه ای کرد و ادخال سرور در قلب روحانیت. رییس جمهور داشت از عدالت می گفت که یک روحانی میان سال فریاد برآورد: « کدام عدالت، آقای احمدی نژاد؟»

از معترض قبلی عاقل تر بود. موقعی اعتراض کرد که دیگر نمی شد سر به نیستش کرد. امّا نه، انگار انتظامات این یکی را هم فرستاد همان جایی که قبلی رفت.

از دوربین دیوید هم شرم نکردند. دیوید از خواب بیدار شده بود. صدای جلّز و ولّز روحانی به گوش می رسید. احمدی نژاد نتوانست ادامه دهد.

« به آن برادرمان اجازه دهید بیایند این طرف و حرفش را بزنند»

روحانی معترض با کمک انتظامات، با کلّی دنگ و فنگ آمد این ور داربست. همراه پسرکوچکش. رقت انگیز بود تماشای آن صحنه. در دست روحانی عصا بود. می لنگید. عمامه اش از سر افتاده و غرق عرق بود.

درکنار خواص ترها جایش دادند. عرق از سر و پیشانی پاک کرد. بعد هم همان طور که رییس جمهور حرف هایش را ادامه می داد، شروع کرد به بستن عمامه.

لنزهای عکاس ها مثل لوله های تفنگ به سوی روحانی ظاهرپریشان، نشانه رفته بودند. یک هو، یکی از انتظامات عینهو مرد عنکبوتی از راه رسید و دوربین را از دست یکی از خبرنگاران قاپ زد. او باشد دیگر عکس غیر مجاز نگیرد. دوربین به دستِ مزدور.

انتظار می کشیدم تا صحبت های احمدی نژاد تمام شود. می خواستم ببینم آن روحانی معترض که به آن مکافات آمد این طرف داربست می خواهد چه بگوید. حرف های رییس جمهور طولانی شده بود. حوصله ی بعضی از فضلای این ور داربستی سر آمد. بعض یواشکی پاشدند و رفتند.

یکی از روحانیون پا شد که برود. حدس می زنید که بود؟ همان آقای معترض که پدرش در آمد تا بتواند بیاید این ور داربست. دست فرزندش را گرفت. عصا در دست لنگ لنگان از جلوی لنزهای متعجب خبرنگاران، سالن را ترک کرد. لابد همه با خودشان می گفتند، این آقا اگر نمی خواست حرف بزند پس چرا این قدر خودش را سوژه کرد؟ لابد او هم خسته شده بود. ولی به نظر من پسرش خوابش گرفته بود. شاید هم" مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت لَه النِدامَه"

خلاصه آن شب هم گذشت. من دیر رفتم خانه، برای همین شریک زندگی پیتزا را تنهایی خورده و بهانه کرد که هر چه به همراهت زنگ زدم، آنتن نمی داد... دیدم پیتزا دارد سرد می شود...حالا من باید انتظار بکشم ولی او چه گناهی دارد که باید منتظر بماند؟...

به هر کلکی بود ور غرغروی ذهن را ساکت کردم که اشکال ندارد...تو که میدانی پیتزا غذای چندان سالمی نیست... عشق است خام گیاه خواری...

دو تا سیب و یک لیوان دوغ خوردم. مسواک زدم و تخت خوابیدم.

 

 

حسن سلمانی

 

* نامه ای که به رییس جمهور نوشته بودم راجع به مشکلات "به سوی فردا" بود. مدتی بعد، از دفتر پاسخ به نامه های مردمی به من زنگ زدند. من هم کلی کله شان را خوردم و شرح ماجرا دادم. جالب است بدانید طبق پیش بینیِ ورِ بی تفاوت ذهن، نامه پس از کلی مراحل اداری و تشریفات ارجاع شد به مدیر کل فرهنگ و ارشاد استان سمنان، جناب مرادی. بعد هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. " مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت لَه النِدامَه"

 

+ ثبت شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:11  توسط کارگاه جلال آل احمد  | 

بسمه تعالی

نوشته بر دریا

تقدیم به خانم«ن، الف»

توضیح: این ماجرا واقعی است. قوه ی خیالِ من، شجاعت ِدخالت در روایتِ این واقعه ی شگفت را نداشت.( به جز در صحنه پردازی هایی چند، که البته لازمه داستان سُرایی بود)

باران نم نم می آمد وما، در حاشیه ی خیابان 22 بهمن ایستاده بودیم. خیابان ِشلوغ ِمضطرب. باد ِتندی می وزید. چشمم افتاد به موهایش، که از کناره ی شالش بیرون زده بود. ناخودآگاه نگاهم سُر خورد به حاشیه آسمان، که ابری بود.

« آقای سلمانی؛ شما حتماً کتاب های فلسفی خوانده اید، من نمی دانم که این حرف ها به تعبیر فلسفی اش چه می شود، اما حسّی هست که در درون ِمن وجود دارد»

این را که داشت می گفت، نگاهم در حاشیه آسمان بود، کالبدم در حاشیه ی خیابان و روحِ آزرمناکم در حاشیه جاده ای که این زن در آن قدم می زد.

مرا یاد آمد از سه سال پیش که به سحر می گفتم: «حالا خوب می فهمم که ما بنده ی نعمت هستیم نه بنده خدا»

حسام الدین که از تهران زنگ زده بود می گفت: « نیم قلبم پیش شیخ جامانده...» می گفت: « طُرفه مردی است این شیخ ِشما. چگونه طُرفه نباشد کسی که می گوید: خدایا مردمان سپاست گویند به خاطر نعمت هایت، ومن سپاست گویم به خاطر خودت»

و مرا یاد آمد از سه سال پیش که در سالن زیرزمین مدرسه شهیدین، می خواندم:

برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می آید

تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار می آید

نگویم یار را شادی، که از شادی گذشته است او

مرا از فرط عشق او، ز شادی عار می آید

گمانم به رقص شده بودم و اگر طلبه ای در آن حال مرا می دید، انتسابم به جنون قوّت می گرفت.

نگویم یار را شادی، که از شادی گذشته است او

لَم دادم روی مبل و پاهایم را دراز کردم روی عسلی. خانم ایران منش آن سوی خط بود.

« ...وپسری دارم که نمی دانم الان هست، یا نیست؟ اما اگر باشد بیست وسه سال دارد.»

اولین بار که دیدمش در کارگاه "شادی" بود. کارگاه آموزشی کمیته سلامت. بچه های "به سوی فردا"دعوتش کرده بودند. ظاهرش به همه ی خانم های میان سال ِباکلاس ِخوش تیپ ِتحصیل کرده می مانست، و طبیعی بود که ظاهرش جوان تر از سنش به نظر برسد. مثل همه ی پیروان ِمکتبِ سانتی مانتالیسم.

از شادی – به زعم من- می بافت. از شیخ ابوالحسن خرقانی می گفت: « هنگام سحر برخاست تا نماز شب کند. در تاریکی ِشب پایش به شی ای برخورد. برداشت تا ببیند چیست. سر ِفرزندش بود که راهزنان کشته بودندش و به منزل ِشیخ افکنده بودند. سر را بر طاقچه نهاد و به نماز ایستاد.»

برای بچه ها عجیب می نمود که در لابه لای حرف هایش، حکایت هایی از علما و فقها بگوید. به ظاهرِ نامتظاهرش نمی آمد.

در کارگاه – به زعم بچه ها – خانم روان شناسی بود که از روی کتاب ها چیزهایی یاد گرفته بود. برای همین هم حرف هایش خیلی دلچسب نبود. بچه ها وسط حرفش می دویدند تا نارضایتی شان را از بحث نشان دهند.و خوب هم نشان داده بودند.

خانم ایران منش تا مدتها هر وقت مرا می دید و حرف آن کارگاه پیش می آمد، می گفت: « انگار بچه های شما از جلسه راضی نبودند»

نیلوفر خیلی به برادرش وابسته بود. خانم ایران منش گفته بود که نیلوفر و نیما عاشق هم بودند. پرسیدم: «حالِ نیلوفر چه طور است، الان که برادرش نیست؟»

اوضاع نیلوفر به سامان نبود. هر شب چهار-پنج تا قرص می خورد. افسرده، عصبی و بی حوصله. پدرش هم وضع بهتری نداشت.

معترض پرسیدم: « آیا باز هم راضی هستید؟»

« بله »

« پس این ها؟! »

« دیر یا زود راه را پیدا می کنند »

گفتمش: «قبول. حقایقِ ارزشمندی را یافته اید. اما آیا به دست آوردن این معارف می ارزید به از دست دادن نیما؟» قدرتمند پاسخ داد: «بله؛ می ارزید»

وقت دیگری پرسیده بودمش: «آیا دوست داشتید، الان دو سال پیش بود و شما می توانستید کاری کنید که پسرتان به عراق نرود و هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتد؟ نیلوفر بیمار نشود. پدرش افسرده نشود؟»

«راستش، الان حتی برایم تفاوتی ندارد که زنده باشد یا نباشد»

می گفت: «نیما یک ماه قبل از سفرش به عراق، خوابی دیده بود. خواب دیده بود، بین پیامبر و حضرت علی نشسته و آنها بازوهایش را محکم گرفته اند و فشار می دهند. بالای سرش هم حضرت فاطمه ایستاده است. خودش می گفت: انگار داشتم جان می دادم، و آن ها کمکم می کردند تا روح از جسمم خارج شود. کم کم روح از تنم خارج شد و من در آن طرف تر، جسد خود را دیدم که در دستانِ پیامبر و امیر المومنین، یله و رها وارفت.»

خانم ایران منش پرسید: « حاج آقا عبادیان را می شناسید؟» می شناختمش، مجتهدی عظیم القدر بود که دیوار زمان را رد کرده بود. بی رغبت بود به هر چه که می شد به آن گفت دنیا.

خانم ایران منش، یک سال بعد از رفتن نیما، خواب را برای حاج آقا عبادیان تعریف کرده بود. او هم در تعبیرش گفته بود: «این خواب یعنی این که اگر نباشد، جایش خوب است»

خانم ایران منش می گفت: «اگر نیما جایش خوب باشد، چرا باید آرزو کنم باز هم در این دنیای پر از رنج و اضطراب باشد؟»

سحر می گفت: «چیزهایی که تو در مورد این خانم می گویی، طبیعی نیست. مگر می شود مادری نسبت به فرزندش این قدر بی تفاوت باشد؟»

«اتفاقاً زن های فامیل به من می گویند: تو چه مادری هستی؟ تو عاطفه نداری؟»

صدایِ دیپس دیپس می آمد. تَوهّم ذهنِ من از ابدیت، نشانم داد که الان نیمه شعبان است. تابستان هشتاد و هفت. خیابان شلوغِ مضطرب؛ و انگار شاد. باز هم جای شکرش باقی است که " 0111 " نگذاشته اند. هر چند به نظرِ من حرف های سروش از دِلِی-دِلِی های "تو مثل گلی" بیشتر به امام زمان ربط داشت. عجب بادی می وزید.

تقاطع سه راه فروغی، شلوغ بود. لابد خوردنی ِ تُپُلی می دادند. به مناسبت شبی که می توان در خیابان های شهر، با صدای بلند جاز و راک پخش کرد. از ادحامِ آدم ها یکی بیرون زد. دخترکی نحیف؛ چه قدر شبیه خاله سیما بود.

برای خاله سیما، برای نیلوفر و برای خیلی ها ی دیگر " اَلخیر فی ماوَقَع " نشده بود. اما برای خانم ایران منش، خیر در ماوقع اتفاق افتاده بود. می گفت : « من گاهی غصه ی نیلوفر را می خورم، اما نگران نیستم، او هم بالاخره راهش را پیدا می کند. خدا خوب می داند که دارد چه کار می کند. در دنیا هر چیزی سر جای خودش است. هر کسی دارد کارِ خودش را انجام می دهد؛ درخت ها، اسب ها، ....فقط ما آدم ها هستیم که کارهای اضافی انجام می دهیم.»

و من اعصابم به هم می ریخت از این جهان بینیِ هر چه پیش آید، خوش آید ِامثال ِخانم ایران منش.

شاتاراپ...یک برگِ بزرگِ پهنِ چنار خورد وسطِ صورتم. عجب بادی می آمد. تصمیم داشتم تحقیقم را تکمیل کنم، اسمش را بگذارم جنایاتِ عرفانی. اولین کتابواره ام که رویش حسابی کار کرده بودم...چه جنایت ها که به بهانه ی " اَلَخیر فی ما وَ قع" بر سر بشریت نرفته بود.

اما به قول امیرحسین نگاهِ عرفانی حتی اگر اشتباه هم باشد، زندگی را لذت بخش می کند. ولی من که به دنبال آن چه لذت بخش است نبودم، به دنبالِ آن چه حقیقت داشت می گشتم.

تازه به قول خانم ایران منش این آدم ها هستند که کارهای اضافی می کند. من که با کارِ اسب ها، گاو ها، گوسفندها و علف ها کاری نداشتم. علف ها تا دلشان می خواهد رشد کنند و گوسفندها هم تا دلشان می خواهد علفها را بچَرند. من که اعتراضی نداشتم. هیچ گوسفندی دنیا را ویران نکرده است. حرف من در مورد هیتلرها، چنگیزها و آدم ها بود. وقتی دنیا پُر است از این آدم ها، چه طور می تواند زیبا باشد؟توی کلّه ام مختوم قلی دوتار می زد.

پله های پاساژ را بالا رفتم.

« فکر کردی این جوریه...؟خاطر خواهی زوریه...؟»

آن قدر بلند می خواند که نفهمیدم دوتارِ مختوم قلی کجا رفت. با خودم گفتم لااقل ای کاش "هیچ کس" می خواند:

" خدا! پا شو، چند سالی باهات کار دارم

خدا! پا شو، پا شدی نشو ناراحت از کارم...

نمکی و چرخش کنارِ یه بنزه

هیکل و چرخش کراییه بنزه

بچه می خواد با یتیمی بازی کنه،

بابا نمی ذاره

یتیم لباسش کثیفه، چون یکی داره

همه آگاهیم از این بلایا،

حتی فرشته هم نمی آد این ورا، تا نشیم فنا

با همین بلایا"

به طبقه ی سوم رسیدم. رفتم سمتِ دفترِ خانمِ ایران منش.

« یعنی هیچ وقت نشده که به حالت افسردگیِ آن روزها برگردید؟»

لبخند زد: « بستگی دارد، آدم در هر روز و در هر لحظه می تواند انتخاب کند. روزمرگی را ویا حرکت را .من ادعا نمی کنم که در تمام این مدت در حرکت بودم، اما به هر حال دنیایم از دنیای پژمرده ی آن روز ها زیباتر شده.»

برایم از آن روزها گفت. گفت وقتی خبر ناپدید شدن فرزندش را دادند، کاری را کرد که هر مادر دیگری می کرد. شوکه و مبهوت چند روز فقط در رختخواب افتاده بود و بعد هم چهار ماهِ تمام افسردگی. هیچ کاری نمی کرد. افسرده ی افسرده. تا این که یک روز تصمیم می گیرد به خرقان برود. نیما به شیخ ابوالحسن خرقانی خیلی اعتقاد داشت...

« یک یادداشت گذاشتم. آژانس گرفتم و رفتم خرقان. رفتم سر قبر شیخ. بی حال و دلمرده گفتمش: اگر واقعاً تو همان هستی که نیما می گفت، پس چرا هیچ عنایتی، هیچ کرامتی به من نمی کنی؟ ببین چه قدر خسته ام! پس چرا کمکم نمی کنی؟

به باور خانم ایران منش از آن روز به بعد پنجره ای از عالم حقیقت بر روی روح خسته و افسرده اش باز شد.

امیرحسین می گفت:« از دو حال خارج نیست. اول این که این زن به مقام بالایی دست پیدا کرده. مقام بالا هم نادرالوجود است و من باور نمی کنم...دوم این که؛ احتمالاً مشکل ِروانی دارد. یا شاید آن قدرها هم بچه اش را دوست ندارد. به گمان من باید این طور باشد.

من هم نسبت به خیلی چیزها احساسی ندارم، دلم برای خانواده ام تنگ نمی شود؛ آیا این ها یعنی این که من مقاماتِ عرفانی دارم؟ این از سنگ دلی است، هیچ ربطی هم به عرفان ندارد.»

« آقای سلمانی شما چه قدر ساده هستی! البته؛ من نمی گویم این زن دروغ می گوید، می گویم شاید امر بر خودش هم مشتبه شده. مگر شوخی است، مگر این معارف الکی است؟»

« پس تو رهاییِ این زن را از اندوه و افسوس چه طور تفسیر می کنی؟»

« فراموشی؛ که در اثر گذر زمان پیش آمده. شاید هم سنگ دلی، شاید هم خیال پردازی»

« این زن در بلایی که به سرش آمده نسبت به قضای الهی راضی وتسلیم است، در بیان معارف اسلام و در زبان روایات این فضیلت نیست؟!»

« شاید هم باشد، اگر در سایر شئونِ زندگی اش هم راضی به قضایِ الهی باشد، خوب این یک فضیلت است. اما من نمی توانم به این راحتی ها باور کنم.»

خاله سیما شبها خوابش نمی بَرَد. مثل نیلوفر باید آلپرازولام بُخورد. چرا باید نیلوفر خوابش ببرد؟ وقتی برادرِ آدم که از جان دوستش داری برود عراق، برود زیارت و دیگر برنگردد. و تو مدام از خودت، از اطرافیانت، از خدایت بپرسی" برادرِ من کجاست؟ "

وقتی مدام با عصبانیت بپرسی، باز هم خوابت می برد؟

در ِاتاقِ راهروی طبقه سوم را باز کردم. یک راه پله ی چوبیِ قدیمیِ انگار پوسیده را باید می گرفتم و می رفتم بالا.پنجره های راه پله باز بودند. عجب بادی می وزید. صدای دوتار مختوم قلی توی راه پله می پیچید.فکر نمی کردم خانم ایران منش هم اهل مختوم قلی باشد.پله ها را گرفتم و رفتم بالا. پایین را نگاه کردم. گمانم طبقه ی دوازدهم- سیزدهم بودم. پایین تر، مردم را می دیدم. و خیابان شلوغِ مضطرب. همان طور که نگاهم به خیابان بود زیر پایم خالی شد و با صورت به روی پله ها افتادم. چند تا از پله ها شکست. دست و صورتم خراشیده شده بود. دستِ راستم را دراز کردم تا پله ی بالایی را بگیرم. توان نداشتم. صدایی آمد و پله هایی که تکیه گاه بدنم شده بودند به یکباره خُرد شدند. حس پرت شدن مرا بغل زد. به وحید رضا می گفتم خوش به حال پرنده ها. عجب وسوسه ایست وسوسه ی پرواز.

به لحظه نکشید که پخشِ خیابان شدم.

وقتی آدم از آن ارتفاع می افتد، فقط می تواند بمیرد. به لحظه هم نکشید.

کسی آرام بازویم را می فشرد. دوست داشتم همان طور چشمهایم بسته باشد. مثل وقتی که اتفاق ِبدی می افتد، و دوست داری چشم هایت همان طور بسته باشد، تا نبینی که چه اتفاقی افتاده، کسی بازویم را آرام می فشرد.

چشم هایم را باز کردم. شیخ ابوالحسن بود. باورم نمی شد. با دست چشم هایم را مالیدم. به صورتم زُل زده بود.لبخند می زد. یک آن به سمت آسمان خیز برداشت. مرا از زمین کند. بال دربالِ شیخ، در آسمان پرواز می کردم. نگاهی به پایین انداختم. جنازه ام یله و رها وارفته بود. مَردم دورش حلقه زده بودند. آن قدر دور شدیم که از زمین فقط تصویرِ ابر آلودی دیده می شد که کوچک تر و کوچک تر می شد. بالای ابرها پرسه می زدیم. حجم مرطوبِ ابرها توی صورتم می خورد. از کِیف چشم هایم را بسته بودم. دلم قرص بود که دستم در دستِ شیخ است. دوست داشتم همان طور چشم هایم بسته باشد، مثل ِوقتی که خواب ِخوبی می بینی و دوست داری چشم هایت همان طور بسته بماند. یک لحظه مضطرب شدم. چشم هایم راباز کردم. پایین را نگاه کردم. انگار دلم از سینه ام رها شد، رفت پایین، آن قدر پایین که به زمین بخورد.

شیخ را صدا زدم: « پس چه به سر آن ها می آید؟ »

گفت: « دیر یا زود راه را پیدا می کنند. خاله سیما هم بالاخره پرواز خواهد کرد. اگر در این دنیا نشد، در دنیای ابدیت، رنج هایش پایان خواهد پذیرفت.»

گفت: «خداوند عادل است. اگر در این سو بالِ خود را نیابد، در دیگر سو خداوند به او بال خواهد داد...»

روحِ مرموزِ شیخ در اتاق است. ضبط صوت در کنارم. بیدِ مجنونِ لطفی را می خواند. دوازده-سیزده سال پیش بود که عاشقانه سه تارِ لطفی گوش می دادم. به لحظه نکشید. طی شدن این دوازده- سیزده سال.

شب دوازدهم ماه رمضان هزار و سیصد و هشتاد و هفت. سه نیمه شب. سه تار ِلطفی... و من در قم هستم، زنبیل آباد، کوچه ی 57. از پنجره عجب بادی می وزد. چشم هایم را می بندم و چایِ سبزم را سَر می کشم. پا می شوم و می روم سری به غذای سحر بیندازم... باید یوگا کار کنم و بعدش بروم یک ساعتی بدوم.

 

حسن سلمانی

شهریور 1387

قم

 

*"نوشته بر دریا" نام کتابی است پیرامونِ عارف کبیر شیخ ابوالحسن خرقانی، تالیفِ استاد گران پایه، شفیعی کدکنی، که سایه اش مستدام.

**خاله سیما: شخصیتِ داستانِ قبلی ام(آبستنِ ایمان) که پایش به این داستان باز شد.

***"0111" یک گروه رپِ زیرزمینی است. خواننده ی گروه؛ سروش معروف به "هیچ کس" اشعاری می خواند غالباً اجتماعی و به مقتضای دیگر رَپِر(rapper)ها اعتراض آلود وناخرسند.

**** مدرسه شهیدین: نام ِمدرسه ای مترقی، شریف و دوست داشتنی که دارای ِافتخارات ِزیادی در حوزه ی علمیه ی قم است. البته هفت- هشت سالی است که به خاطر ِاشتباهی که از او سر زده، سوگناک است و آه حسرت می کشد: پذیرشِ موجودی به نام ِحسن سلمانی در سیستم آموزشی ِخود. برای ِشهیدین آرزوی صبر جمیل دارم.

*****"به سوی فردا" اسم یک سازمان غیردولتی ِدوستدارِ کتاب است که از نابخت یاری اش من هم در او عضو هستم.

****** مختوم قلی: شاعر، ادیب واندیشمند روزگار دور ِ ترکمن که آوای دوتارش در حافظه ی تاریخی مردمانِ ترکمن جایگاهی افسانه اي يافته.

+ ثبت شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:36  توسط کارگاه جلال آل احمد  | 

موضوع :

در نقطه ای بر روی کره زمین در دشتی بسیار وسیع و سبز دهکده ی کوچک و زیبا در گوشه ای آرام گرفته بود. که رودخانه ای جانش بود و مزرعه های گندم قوتش. در یکی از کوچه باغ های این دهکده پسرکی شادوشر دوان دوان به سمت کلبه اش می رفت.

در دو دستش نهال اناری داشت که مزد زحمت کار یک ماهه اش بود. به کلبه که رسید اطراف خانه جایی برای کاشتن نهال پیدا کرد و با دستان لطیف و کوچکش آن را در خاک کاشت.

نهال انار وقتی دید که آدمی اینگونه به او علاقه می ورزد بسیار شاد و خوشحال شد و برای اینکه او را از خود راضی نگه دارد تمام سعی و تلاشش را برای رشدش بکار برد.در این بین درخت کاجی که در نزدیکی انار قد علم کرده بود، از بالا نظاره گر این نهال و پسرک بود.

وقتی مهر بین آن دو نفر را دید رنجید و حس بدی نسبت به نهال پیدا کرد و به فکر فرو رفت که چگونه جلو رشد این نهال را بگیرد.خودش را به سختی انداخت و شاخه هایش را کج کرد و جلوی نور خورشید را که به سایه کرد.

نهال حیران از کار کاج غمگین شد و شاخه های باریک و کوچکش را بلند کرد و از خالقش کمک خواست.

باد که این رفتار را از کاج دید شروع کرد به وزیدن و شاخه های کاج را به محل اولش برگرداند.

کاج وقتی دید نمی تواند از راه آسمان نهال را از بین ببرد ریشه هایش را به سمت ریشه های نهال برد و تمام آبی را که نهال از خاک می کشید با قدرت بیشتر به سمت خود برد . پسرک که هر صبح به نهال سر می زد وقتی دید نهال دارد ضعیف می شود ، آبپاش را برداشت و از آن به بعد صبح به صبح نهال را آبیاری می کرد .

خبری در دهکده پیچید که امسال زمستان سردی در راه است و تا قبل از آمدنش انبارها را از هیزم پر کنید .

خانواده پسرک بعد از شنیدن این خبر به فکر چاره افتادند .

پدر خانواده نگاهی به اطراف انداخت و چشمش به درخت کاج افتاد و تبر را برداشت و آن را از جا کند و تکه تکه کرد .

از آن روز به بعد نهال هر روز بیشتر تلاش می کرد ، کاملتر می شد و تکه های کاج می سوختند و      می ساختند .

                                                                                                                    علی احمدیان

+ ثبت شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:1  توسط متفرقه  | 

موضوع : مثل هیچکس

خورشید کم کم جاده کوهستانی را به سوی ده روشن می کرد که سایه خسته قامتی در راه پدیدار شد ، نمی دانست کجاست ، چند روز در راه بوده تنها می دانست خسته است و اینجا هر کجا باشد مقصدی از مقاصدی است که او به سوی آنها در حرکت است .

ابرده در میان کوههای سر به فلک کشیده و در کنار چشمه ای زلال با مردمانی خونگرم و مهربان همچون همیشه با آغوش باز در انتظار پذیرایی از مهمان تازه رسیده بود .

صدای جویبار میان ده با آواز پرندگان در هم آمیخته بود جاده در ادامه مسیر خود از میان کشتزارهای طلایی گندم می گذشت و در ورودی ده باغهای میوه به ثمر نشسته و پربار بر گرسنگی مسافر خسته می افزود .

به میدانگاهی روستا که رسید مستقیم به طرف قهوه خانه رفت ، طبق رسم روستا پیرمردهایی که به قولی آردشان را ریخته و الکشان را آویخته بودند صبح ها و عصرها در قهوه خانه دور هم جمع می شدند چایی می نوشیدند و گاه چپقی آتش می زدند و به مرور خاطرات خوش گذشته می پرداختند .

غروبها همین ریش سفیدها در خانه کدخدا جمع بودند و به مشکلات اهالی رسیدگی می کردند ، مسافر خسته بار سبک خود را زمین گذاشت و روی یکی از تخت ها نشست ، پیرمرد قهوه چی با خوشرویی به او خوشامد گفت و با چای و صبحانه از او پذیرایی کرد ، بعد از صبحانه چند ساعتی همانجا ماند با پیرمردها گپی زد و آنچه باید از ده دانست ، کمی استراحت کرد و بعد به سوی یکی از مزارع گندم رفت تا بخت خود را برای کارگری در آنجا بیازماید ، فصل برداشت محصول بود و وجود کارگری قوی برای هر مزرعه نعمت . پس در همانجا ماندگار شد ، جوان سبزه رو و بلند قامتی صاحب مزرعه بود همچون سایرین خوشرو و خوش مشرب که به ساعتی نکشیده با کارگر تازه چنان ایاق شد که هر چه در دل بود به زبان راند .

و کارگر تازه قول داد کاری نکند که زندگی جوان دگرگون شود ، این قول را به صاحب مزرعه های جوان دیگرش هم داد ، چرا که در فصلی به این پرباری حیف بود تنها از یک شاخه گلی بچیند .

بعد از چند روز به کشاورزان جوان گفت که اینطور کارکردن برای آنها چیزی جز یک پیری پر درد و رنج به همراه ندارد و دلیلی بر اینهمه سختگیری برخورد نیست چرا نباید از لذات جوانی بهره بیشتری برد ، جوانان کشاورز کم کم به سخنان دلربای او دل باختند و عصرها مزارع تعطیل و بازار قهوه خانه داغ داغ بود.

پیرمردهای روستا در خانه کدخدا جمع شدند تا تدبیری بیندیشند اما جالب اینکه همه پیرمردها هم در آنجا جمع نبودند و از جمع کارگشای همیشگی جز کدخدا و دو سه نفر دیگه کسی حاضر نشد ، چرا باید پیرمردها بعد از یک عمر سختی کشیدن باز هم خودشان را به خاطر دیگران به دردسر می انداختند و چرا نباید سالهای مانده عمر را به خوشی و استرحت می گذراندند ؟

 خورشید هر روز مثل همیشه طلوع می کرد و غروب ها از ابرده می کوچید اما دیگر هیچ چیز آن طور نبود که سالها بود از دیدن آنها لذت می برد .

اصلا این همه سال چطور مردم این همه اشتباه می کردند و نمی فهمیدند ، چرا دختران ده باید این همه دقت صرف تمیز کردن عبادتگاه می کردند در حالیکه می توانستند به راحتی و بی دردسر در خانه های خود به عبادت مشغول شوند و مردان چرا غیرت خود را کنار گذاشته و زنانشان را آزاد می گذاشتند تا به بهانه عبادت به هر جایی بروند .

باغدارها هم از موهبت کارگری نیرومند بی بهره نماندند ، وچه میوه ها که باید بر درخت می ماندند تا جوانی صاحبانشان در کار طاقت فرسا همچون میوه های پلاسیده تباه نشود .

ای کاش این دوست خیرخواه زودتر قدم به ده گذاشته بود تا این همه سالهای عمر خود را تباه نمی کردند و این همه بیخود خود را گرفتار کارهای پیش پا افتاده نمی کرد ، اصلا چه نیازی به عبادتگاه بود وقتی هرکس خودش باید مراقب و مسئول کارهای خودش می شد هرکس بخواهد خودش عبادتش را به جا می آورد ، نیازی به حل اختلاف و شورای ریش سفیدان نیست وقتی هرکس به تنهایی قادر است عدالت را اجرا کند .

چه جوان مومن و با محبتی ، چقدر دلسوز ، چقدر مهربان ، اگر نبود معلوم نمی شد این جامعه پر از اشتباه و خطا راه به کجا می برد ، اما دیگر وقت رفتن بود ، شهرها و روستاهای زیادی بودند که هر روز به اشتباه بر می خواستند و شب در جهل خود به خواب می رفتند و باید کسی می بود تا هدایتشان کند جاده در امتداد غروب خورشید تا ناکجا کشیده می شد و جوان دلسوز آن مسافر غریب و خسته ، راهی دراز در پیش داشت پس از میان باغهایی که پای درخت هایش پر بود از میوه های رنگارنگ پلاسیده گذشت و از میان کشتزارهای به آفت نشسته و ده در سکوت و خاموشی جهل خود با غروب خورشید به خواب رفت ، تا دیگر عمر به اشتباه نگذرد . 

                                                                                                                              قنبری

+ ثبت شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:52  توسط متفرقه  |