تبليغاتX
farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت - داستان کوتاه

پایک

 

 

پسرک آرام نشسته بود.چشم هایش را دوخته بود به اشکال روی قالی.یک پایش را جمع کرده بود زیر باسنش و آن یکی را ستون چانه اش کرده بود.صدای تلویزیون از توی هال می آمد.پسر از لای در نگاهی به آن انداخت. لوسین می خواست به دنی در چیدن گل کمک کند.پدر صدایش را برد بالا.

_با توام!چرا جواب نمیدی؟حواست کجاست؟

پسر به خودش آمد.پدر روبرویش نشسته بود و با سیگاری در دست زل زده بود به او.نیم نگاهی به
چشم های او انداخت
ولی خیلی زود سرش را پایین انداخت. دستی به ناخن های پایش کشید.

_می گم چرا رفتی؟

_......ها.....؟

پیشانی پسر کمی داغ شده بود.سعی کرد سرش را بالا بیاورد وبه چشم های پدر نگاه کند به سیگار نگاه کرد وبه ناخن های کلفت پای پدر.نیم نگاهی به "صورت " او انداخت.دهانش باز مانده بود وپدر صداهای نامفهومی از آن می شنید.

_حواست هست چی می گم؟

پدر کمی خیز برداشت به جلو.صورتش در هم رفته بود.پسر سرش را عقب کشید و دهانش را باز کرد ، انگار می خواست حرفی بزند ولی پدر فقط همان صداهای نا مفهوم را میشنید.

_تو دروغ می گی دنی...دروغ میگی!

_من دروغ نمی گم...

_...چ...ی...ا

پسرک به سختی توانست این را بگوید.ته گلویش ضربه هایی حس کرد.نتوانست جوابی را در ذهنش تصور کند، تنها چیزی را گفت که ان لحظه از گلویش در امد.کمی از خاکستر سیگار ریخت روی فرش.

_چی رو چرا؟مگه گوش نمیدی چی می گم؟

پدر خودش را عقب کشید و پکی به سیگار زد.نگاهی به تلویزیون انداخت که داشت کارتون نشان میداد.

_خوب...من...سی...کوچه...یفت...بع...

_خوب...؟

_...

_علی رضا!درست جواب بده!می گم چرا رفتی؟کی به تو اجازه داد؟

پسرک پلک سریعی زد و چشم چرخاند. لوسین را گوشه ی تصویر دید که با دنی گلاویز شده ،سعی می کرد پدر را نگاه نکند.

_خوب...من می خواستم بازی کنم بعد...

_بی خود کردی که می خواستی بازی کنی!کی به تو اجازه داد؟نگفتی بچه دزدا بگیرنت؟

دست پدر جلو آمده بود، تا نزدیک گونه ی سرخ پسر.تکان سریعی به آن داد وپسرک صورتش را عقب کشید.چانه ی پسر لرزید و سرخی پیشانیش بیشتر شد.زل زد  به لب های سیاه پدر.سعی کرد چیزی بگوید ولی لب هایش به هم چسبیده بودند.آب دهانش را با درد گلو فرو داد.پدر حرفی نمی زد. اخم کرده بود خم شده بود به جلو و او را تماشا می کرد.دود سفیدی بین آنها حایل شده بود و چشم پسرک را می سوزاند. پدر برای چند لحظه او را ندید.فقط دود سفیدی را دید که جلوی صورت او را گرفته بود. پسرک اشکش را پاک کرد و سعی کرد جمله هایی را در ذهنش مرتب کند. مزه بدی توی دهانش بود. صورت پدر را تار می دید. گلویش درد می کرد. تکان نمی خورد.

 _اون حیوون صورت منو گاز گرفت ! دنی... تو باید از من عذر بخوای!

_نه! لوسین کلوزو ولش کن!

_گفتم از من عذر بخواه...آخ!

_...

_پا شدی رفتی نمی خواستی یه چیزی به ما بگی؟نگفتی بدزدنت؟...من به تو چی بگم؟

پدر کمی عقب رفته بود. آرامتر صحبت می کرد.گردنش را کمی کج کرده بود و پسر را نگاه می کرد.بعد از چند لحظه ، سیگار پدر مانده بود و دود می شد ، صدای آب از توی دستشویی می آمد  .پسر به جایی نگاه می کرد که تا چند لحظه پیش صورت پدر قرار داشت. لب پایینی اش اندکی بالا آمده بود و روی چانه اش برگشته بود. چشمهایش تنگ شده بود. ذهنش به هم ریخته بود و سرش داغ بود. دستش را مشت کرده بود و آرام به زمین می زد. با دندانهای به هم فشرده زیر لب صداهای نا مفهومی می داد، آب دهانش از لای دندانهایش بیرون میزد. به زور نفسش را از بینی اش بالا می کشید. بدنش سفت شده بود، سیگار همینطور دود می کرد و بعد از آن، دور شد. پسر تا به خودش آمد، روی قالیچه کشیده می شد. نتوانست لبه ی آن را بگیرد. اتاق دور شد . نمی توانست جیغ بزند. نفسش بند آمد . قالی دور می شد. پسر لا به لای درختان بود. دور و برش را سیاهی گرفته بود. پاهایش نم داشت.دوید. صدای سنگریزه زیر پایش می آمد و برگ خشکیده ، شاخه ها را پس زد. جلو رفت . از لا به لای درختان که بیرون آمد، تاب بود و سرسره. ایستاد. کمی جلو رفت ، ایستاد. یک قدم برگشت، دوباره جلو رفت. پشت سرش را که نگاه کرد، دود از لای درختها بیرون می آمد. دنی تاب بازی می کرد، می خندید. پسرک جلو رفت. کلوز روی شانه دنی نشسته بود. جلو تر رفت ، دنی می خندید تا اینکه کلوز دوید به سمت پدر که آن دورها خیز برداشته بود به جلو. دنی از تاب پرید پایین. لوسین لای درختها سیگار می کشید. چشمهایش سرخ بود. به سمت او آمد. پسر جیغ زد. دوید طرف دنی ولی دنی نبود. لوسین گفت :از من عذر بخواه!

پسر گفت: بابا انداختیش ! تو کلوزو انداختیش!

و زد زیر گریه . دوید سمت کلوز.

پدرش آن دورها می گفت: نه دنی! نرو! د.......نی!!

پسرک دوید. پاهایش خیس شده بود. صورتش هم. لوسین تاب بازی می کرد. دنی نبود. دنی می دوید، لوسین دهان دنی را بسته بود و سیگار می کشید.

پسر باز روی قالی کشیده شد. دو زانو نشسته بود، سیگار به آخر رسیده بودو پدر جلویش نشسته بود.

پدر با صدای آرامی گفت: نگفتی... به من جواب نداد...

_ خوب چیکای کنم ؟! من یفتم سی کوچه بازی کنم...چه می دونستم... تازه شم...تی سیدم،حوصیم سی یفت...دوستم گفت...اصلا مگه من همیشه نمی یم مدیسه؟ها؟ خوب پایک که بخوام بیم از مدیس ... تازه شم...

پدر ماتش برد ، برای چند لحظه تمام چیزهایی را که می خواست بگوید از یادش رفت. سعی کرد جمله ای پیدا کند. پسرش با صورت خیس دوزانو روبه رویش نشسته بود. کمی سر پنجه قد می کشید. دستها را بین پاهایش گره کرده بود. با چشمهای تنگ  و صدای نازکی که  هق هق گریه آن را میبرید، حرف میزد.پدر خواست دستی به پیشانی او بکشد ، ولی نتوانست. نایی نداشت. خواست چیزی بگوید...

_ ... چه میدونستم... مگه دزده تو پایک میاد تاب بازی؟من که ندیدمش ؟ شب که نشده بود،تاییک نبود... مگه خودت نگفتی شب نیو؟ها؟ هنوز که ساعت... مگه ساعت چنده؟ از کنای پیاده یو یفتم دیگه...مگه خودت نگفتی...؟ها؟چیا دعوا می کنی؟ گفته بودی دزده تو پایکه؟ اصلا پایک بده؟! چیا فحش می دی؟ مگه من خیم؟ دیوونم؟ای خدا! منو بکش!...

پدر نتوانست چیزی بگوید. شاید شرمنده بود، شاید ترسیده بود، شاید جا خورده بود، به هر حال نتوانست چیزی بگوید. پیشانیش عرق کرده بود . بی حرکت مانده بود، با چشمهای گشاد،مثل آدمی شده بود که بخواهد چیزی بگوید ولی دهانش را بسته...

_لوسین انداختیش!

_ نه دنی... نرو جلو!

بعد فقط صدای گریه ی زنگ دار پسرک می آمد و جیغ دنی . پدراز لای در صورت لوسین را می دید که با چشم های گرد ته دره را تماشا می کرد.

 

 

 

 

 

حسین ضیائیان

مهر ماه 86

اصفهان

 

+ ثبت شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:25  توسط به سوی فردایی های دانشگاه صنعتی اصفهان  |