خورشید کم کم جاده کوهستانی را به سوی ده روشن می کرد که سایه خسته قامتی در راه پدیدار شد ، نمی دانست کجاست ، چند روز در راه بوده تنها می دانست خسته است و اینجا هر کجا باشد مقصدی از مقاصدی است که او به سوی آنها در حرکت است .
ابرده در میان کوههای سر به فلک کشیده و در کنار چشمه ای زلال با مردمانی خونگرم و مهربان همچون همیشه با آغوش باز در انتظار پذیرایی از مهمان تازه رسیده بود .
صدای جویبار میان ده با آواز پرندگان در هم آمیخته بود جاده در ادامه مسیر خود از میان کشتزارهای طلایی گندم می گذشت و در ورودی ده باغهای میوه به ثمر نشسته و پربار بر گرسنگی مسافر خسته می افزود .
به میدانگاهی روستا که رسید مستقیم به طرف قهوه خانه رفت ، طبق رسم روستا پیرمردهایی که به قولی آردشان را ریخته و الکشان را آویخته بودند صبح ها و عصرها در قهوه خانه دور هم جمع می شدند چایی می نوشیدند و گاه چپقی آتش می زدند و به مرور خاطرات خوش گذشته می پرداختند .
غروبها همین ریش سفیدها در خانه کدخدا جمع بودند و به مشکلات اهالی رسیدگی می کردند ، مسافر خسته بار سبک خود را زمین گذاشت و روی یکی از تخت ها نشست ، پیرمرد قهوه چی با خوشرویی به او خوشامد گفت و با چای و صبحانه از او پذیرایی کرد ، بعد از صبحانه چند ساعتی همانجا ماند با پیرمردها گپی زد و آنچه باید از ده دانست ، کمی استراحت کرد و بعد به سوی یکی از مزارع گندم رفت تا بخت خود را برای کارگری در آنجا بیازماید ، فصل برداشت محصول بود و وجود کارگری قوی برای هر مزرعه نعمت . پس در همانجا ماندگار شد ، جوان سبزه رو و بلند قامتی صاحب مزرعه بود همچون سایرین خوشرو و خوش مشرب که به ساعتی نکشیده با کارگر تازه چنان ایاق شد که هر چه در دل بود به زبان راند .
و کارگر تازه قول داد کاری نکند که زندگی جوان دگرگون شود ، این قول را به صاحب مزرعه های جوان دیگرش هم داد ، چرا که در فصلی به این پرباری حیف بود تنها از یک شاخه گلی بچیند .
بعد از چند روز به کشاورزان جوان گفت که اینطور کارکردن برای آنها چیزی جز یک پیری پر درد و رنج به همراه ندارد و دلیلی بر اینهمه سختگیری برخورد نیست چرا نباید از لذات جوانی بهره بیشتری برد ، جوانان کشاورز کم کم به سخنان دلربای او دل باختند و عصرها مزارع تعطیل و بازار قهوه خانه داغ داغ بود.
پیرمردهای روستا در خانه کدخدا جمع شدند تا تدبیری بیندیشند اما جالب اینکه همه پیرمردها هم در آنجا جمع نبودند و از جمع کارگشای همیشگی جز کدخدا و دو سه نفر دیگه کسی حاضر نشد ، چرا باید پیرمردها بعد از یک عمر سختی کشیدن باز هم خودشان را به خاطر دیگران به دردسر می انداختند و چرا نباید سالهای مانده عمر را به خوشی و استرحت می گذراندند ؟
خورشید هر روز مثل همیشه طلوع می کرد و غروب ها از ابرده می کوچید اما دیگر هیچ چیز آن طور نبود که سالها بود از دیدن آنها لذت می برد .
اصلا این همه سال چطور مردم این همه اشتباه می کردند و نمی فهمیدند ، چرا دختران ده باید این همه دقت صرف تمیز کردن عبادتگاه می کردند در حالیکه می توانستند به راحتی و بی دردسر در خانه های خود به عبادت مشغول شوند و مردان چرا غیرت خود را کنار گذاشته و زنانشان را آزاد می گذاشتند تا به بهانه عبادت به هر جایی بروند .
باغدارها هم از موهبت کارگری نیرومند بی بهره نماندند ، وچه میوه ها که باید بر درخت می ماندند تا جوانی صاحبانشان در کار طاقت فرسا همچون میوه های پلاسیده تباه نشود .
ای کاش این دوست خیرخواه زودتر قدم به ده گذاشته بود تا این همه سالهای عمر خود را تباه نمی کردند و این همه بیخود خود را گرفتار کارهای پیش پا افتاده نمی کرد ، اصلا چه نیازی به عبادتگاه بود وقتی هرکس خودش باید مراقب و مسئول کارهای خودش می شد هرکس بخواهد خودش عبادتش را به جا می آورد ، نیازی به حل اختلاف و شورای ریش سفیدان نیست وقتی هرکس به تنهایی قادر است عدالت را اجرا کند .
چه جوان مومن و با محبتی ، چقدر دلسوز ، چقدر مهربان ، اگر نبود معلوم نمی شد این جامعه پر از اشتباه و خطا راه به کجا می برد ، اما دیگر وقت رفتن بود ، شهرها و روستاهای زیادی بودند که هر روز به اشتباه بر می خواستند و شب در جهل خود به خواب می رفتند و باید کسی می بود تا هدایتشان کند جاده در امتداد غروب خورشید تا ناکجا کشیده می شد و جوان دلسوز آن مسافر غریب و خسته ، راهی دراز در پیش داشت پس از میان باغهایی که پای درخت هایش پر بود از میوه های رنگارنگ پلاسیده گذشت و از میان کشتزارهای به آفت نشسته و ده در سکوت و خاموشی جهل خود با غروب خورشید به خواب رفت ، تا دیگر عمر به اشتباه نگذرد .
قنبری