تبليغاتX
farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت -
موضوع :

در نقطه ای بر روی کره زمین در دشتی بسیار وسیع و سبز دهکده ی کوچک و زیبا در گوشه ای آرام گرفته بود. که رودخانه ای جانش بود و مزرعه های گندم قوتش. در یکی از کوچه باغ های این دهکده پسرکی شادوشر دوان دوان به سمت کلبه اش می رفت.

در دو دستش نهال اناری داشت که مزد زحمت کار یک ماهه اش بود. به کلبه که رسید اطراف خانه جایی برای کاشتن نهال پیدا کرد و با دستان لطیف و کوچکش آن را در خاک کاشت.

نهال انار وقتی دید که آدمی اینگونه به او علاقه می ورزد بسیار شاد و خوشحال شد و برای اینکه او را از خود راضی نگه دارد تمام سعی و تلاشش را برای رشدش بکار برد.در این بین درخت کاجی که در نزدیکی انار قد علم کرده بود، از بالا نظاره گر این نهال و پسرک بود.

وقتی مهر بین آن دو نفر را دید رنجید و حس بدی نسبت به نهال پیدا کرد و به فکر فرو رفت که چگونه جلو رشد این نهال را بگیرد.خودش را به سختی انداخت و شاخه هایش را کج کرد و جلوی نور خورشید را که به سایه کرد.

نهال حیران از کار کاج غمگین شد و شاخه های باریک و کوچکش را بلند کرد و از خالقش کمک خواست.

باد که این رفتار را از کاج دید شروع کرد به وزیدن و شاخه های کاج را به محل اولش برگرداند.

کاج وقتی دید نمی تواند از راه آسمان نهال را از بین ببرد ریشه هایش را به سمت ریشه های نهال برد و تمام آبی را که نهال از خاک می کشید با قدرت بیشتر به سمت خود برد . پسرک که هر صبح به نهال سر می زد وقتی دید نهال دارد ضعیف می شود ، آبپاش را برداشت و از آن به بعد صبح به صبح نهال را آبیاری می کرد .

خبری در دهکده پیچید که امسال زمستان سردی در راه است و تا قبل از آمدنش انبارها را از هیزم پر کنید .

خانواده پسرک بعد از شنیدن این خبر به فکر چاره افتادند .

پدر خانواده نگاهی به اطراف انداخت و چشمش به درخت کاج افتاد و تبر را برداشت و آن را از جا کند و تکه تکه کرد .

از آن روز به بعد نهال هر روز بیشتر تلاش می کرد ، کاملتر می شد و تکه های کاج می سوختند و      می ساختند .

                                                                                                                    علی احمدیان

+ ثبت شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:1  توسط متفرقه  |